رها...

post

 

 
ای ابر ها نبارید !
من دریا را به پایش ریختم
. . .
برنگشت
!
 
 
دست خالی‌ که نمی‌شود به پیشواز خاطره رفت !
من هم وقتی‌ چمدانم پر از گریه شد راه می‌‌افتم . . .
 
 
 
جای خالیت را آنقدر با چشمانم آب میدهم که باز کنارم سبز شوی . . .
 
 
 
خدایا ؟ حواست هست ؟
صدای هق هق
گریههایم از گلویی می آید که تو از رگش به من نزدیکتری . . .
 
 
 
کاش یکی پیدا میشد که وقتی میدید گلوت ابر داره و چشمات بارون ، به جای اینکه بپرسه “ چته ؟ چی شده ؟ ” ؛ بغلت کنه و بگه “ گریه کن ” . . .
 
 
اشکی که بی دلیل بیاید ، اشک دلتنگی نیست ، اشک بی کسی است !
 
 
فقط رفت بدون کلامی که بوی اشک دهد . . .
فقط رفت بدون نگاهی که رنگ حسرت داشته باشد . . .
فقط رفت . . .
فقط رفت و من شنیدم که توی دلش گفت : راحت شدم . .
 
 
 
دو ابر که عاشق یکدیگر می شوند ، بغضمی کنند و یکدیگر را در آغوش می کشند اما نمی دانند این وصال نابودشان می کند . .
 
 
 
حالا اشکها هم شبیه تو شده اند گریه که میکنم نمی آیند . .
 
 
 
اونی که گریه می کنه یه درد داره اما اونی که می خنده هزار و یه درد . . .
 
 
 
اشک ها قطره نیستند بلکه کلماتى هستند که مى افتند فقط بخاطر اینکه پیدا نمیکنند کسى را که معنى این کلمات را بفهمد . . .
 
 
خدایایا فریاد گلویم را بگیر یا بغض گلویم را . . .
هر کدام راه دیگری را بسته اند !
 
 
 
مرا می شکنی
سرت را با افتخار بالا می گیری
ببین از سقف بالای سرت
چگونه اشک چکه می کند . . .
مغرور نباش
که روزی این سقف شکسته
روی سرت خراب می شود . . .


+ نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت 1392 ساعت 14:34 توسط rahaa16 | ارسال نظر(11)