رها...

post

 

مـــن دیوانه نیســتـم!
فقط کـــمی تنهـــایــم. . .
هــــــمــین!
چـرا نــگاه مـــی کــنی؟
تـــنها نــدیـده ای؟
بــه مــن نخـــند
مـــن هــــم روزگــــاری عــــزیز دل کـــــسی بـــودم. . . ! ! !
  
 
چه فرقی دارد
پشت میله ها باشی
یا در خیابان های شهر در حال قدم زدن
وقتی که
آرزوهایت در حبس باشند..
 
 
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند!
 
  
ایــن کــه در آن جـــا خــوش کـــرده ای ،
دل اســت ..
نــه شـــهـر ِ بـــــازی !
تـــــاب ِ بـــــازی نـــــدارد !
 
 
نبود … پیدا شد … آشنا شد … دوست شد … مهر شد … گرم شد
عشق شد … یار شد … تار شد … بد شد … رد شد … سرد شد
غم شد … بغض شد … اشک شد … آه شد … دور شد … گم شد
تمام شد
 
 
دلواپسی من از نیامدنت نیست!
می ترسم
در پس این دل دل زدن ها
بیایی و دلخواه تو
نباشم
 
 
 
عــشـق ؛
زیـــــبـاتـــریــن لـــذّتـــیـست ..
کــه بـه وقــت ِ ارتـــکاب ِ آن ..
خـــــدا ،
بـــــرای ِ بـــــشر ..
ایــــستــاده “دســـت” مــــــیـزنــــد …!

 
 
بــخــــــنـد !
میــــخــواهــــم ،
تــــجــدیـــد ِ حــــیــات کــــنـم …!

 
  
اگر دل کندن آسان بود فرهاد به جای بیستون دل میکند
 
  
نه بــآل بـــآل میـ‍زنی
نه دل دل مـیکـنی
نه داد و بیداد میـکـنی
نه گــریه میـکنی
نه سـرت میزنی به دیوار
نه مـشـتت میکوبی به دیوار
از یه جایی به بـَعد فـَقط سکوت میکنی سکوت !
 
 
 
لبخند بزن !!!عکاس مدام اين جمله راتکرار ميکند اصلا برايش مهم نيست که دروجودت حتي يک بهانه براي شادماني نيست.
 
 
تو زندگی ، یه جایی هست ، بعد از کلی دویدن ، یهو وایمیستی ، سرتو میندازی پایین و آروم میگی : دیگه زورم نمی رسه !
 
  
دلتنگم ، برای کسی که مدتهاست بی آن که باشد ، هر لحظه زندگی اش کرده ام .
 
 
خوش به حال فرهاد که تلخ ترین خاطره ی زندگیش هم شیرین بود…!
 
  
کسانیکه قدر دستان نوازشگر را ندانند ، عاقبت پاهای لگدکوب را می بوسند
 
 
چقـــدر کم توقع شده ام ….
نه آغوشت را می خواهـــم ،
نه یک بوســـه
نه حتـــی بودنت را
همیـــن که بیایــی و از کنـــارم رد شوی کافی است
مرا به آرامش می رسانــد حتــی
اصطکــاک سایه هایمـــان
 
 
 
حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه بود!!!


+ نوشته شده در جمعه 06 اردیبهشت 1392 ساعت 14:24 توسط rahaa16 | ارسال نظر(7)

post

 

چقدر سخت است بجای تو همه ی رویای با تو بودن را در آغوش بکشم. . .
 
 
ولت میکنم و میرم…ن اینکه دوست نداشته باشم.نه!بین خودمون باشه …از نخودی بودن “متنفرم!!!”
 
 
 مرگ کجایی که زندگی مرا کشت ؟؟؟

 
 
دلمان کوچک است ،
ولی آنقدر جا دارد که برای هر عزیزی که دوستش داریم ،
نیمکتی بگذاریم برای همیشه ی عمر

 
 
 
وقتی دوستدارد و دوسش داری ب تقدیر اعتماد کن , مانند کودک یک ساله ای که وقتی او را به هوا می اندازند می خندد/عچون ایمان دارد او را میگیرند
 
 
 
مرا دید و نشناخت
این بود درد
آهای ایوب کجایی بیا تا برایت از صبر بگویم
 
 
 
قله ای که چند بار فتح بشه بی شک یه روزی تفریحگاه عمومی میشه ,مواظب دلت باش...
 
 
غمگینم مثل عکسی در اعلامیه ی ترحیم که خنده اش همه را می گریاند!
 
 
 
تراشکار ماهری شده ام
از بس که تو نیامدی و من برای دلم بهانه تراشیدم
 
 
خدایا امشبم مهمانم باش به صرف یک قهوه تلخ,وقتش رسیده  طعم دنیایت را بدانی...
 
 
 
هر چه داشتم برایش رو کردم
اما لعنتی
"اسیر " نشد "سیر" شد!!!!
 
 
 
بی گمان روزی فرا خواهد رسید همچنان که در آغوش کسی خفته ای به یاد من ستاره هارا میشماری تا آرام شوی...
 
 
همرو خط زدیم تا به عشقمون برسیم غافل از این که خودمون خط خورده ی عشقمون بودیم تا به عشقش برسه!
 
 
 
خطش را عوض کرد...
من ماندم و "دوستدارم" هایی که
هرگز تحویل داده نشد...
 
 
 
دریا باش تا بعضی ها از با تو بودن لذت ببرن و بعضی ها که لیاقت تو رو ندارن غرق بشن!
 
 
فراموش شدنی نیستی مانند ماه ک با هیچ دستمالی از شیشه پنجره پاک نمیشود
 
  
 
نه اینکه زانو زده باشم...!
نه...
فقط دلتنگیت سنگین است!
همین!
 
 
 
نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانش نمیکند!
 
 


+ نوشته شده در چهارشنبه 04 اردیبهشت 1392 ساعت 13:24 توسط rahaa16 | ارسال نظر(8)

post

به نسل های بعد بگویید ...

که نسل ما نه سر پیاز بود نه ته پیاز ...

نسل ما خود پیاز بود ...

که هر که ما رو دید گریه کرد

 

 


از دنیـــای ِ واقــعـی و نــامــردیــاش ! پنــــاه آوردیــــم بــه دنیــای ِ مـجــازی !

غــافـل از این کــه ، آســمون ، هـــمون آسـمونــه ...

 

 

کارمـــان به جایــی رســـیده که طـــوری بایـــد دلتنـــگ شـــویم

که به کســـی بـــرنخـــورد ..!!

 

 


حـقـیـقـت دارد !

کافـی سـت چــمـدان هــایــت را ببــندی

تــا حــاضـر شــونــد ، هـمه

بـــرای ِ از یـــاد بــُـردنــت !

آنـکه بــیشتـر دوستـت میــدارد ، زودتــــر !!!

 

 

امروز…

انگار کسی آمد…

و هوای دلتنگی ات را …

هی در آسمان اتاقم پاشید …

و تو نبودی……

 

 


چقدر سرد است!

وقتی…

دلتنگتم و نیستی

 

 

زمین کَج است…!
اما
من
هنوز هم
خوش رقصی می کنم
به سازِ تو…!

 

 


تـــــــو صـــــادقانـــه دروغ بـــگــو
مـــن عــــاشقانـــه کـــاری خواهم کــرد
“مـــــاه” همیشــه پشــت ابــر بمــاند !
 

 

 

هزاران دستـــــــ هم به سویم دراز شود !
پــــــــس خواهم زد…
تنــــــــــها …
تمنای دستان تـــــــــــو را دارم …
 

 

همه بر سر زبانند و تو در میان جانی …

 

 

صبحی که شروعش با توست ، خورشید دیگر اضافیست !
 

 

نترس جانم...
ظرفيت باور من به اندازه همه دنياست
تو دروغت را بگو...

 

 

بگذار قلبم براي هميشه يخ بزند،نميخواهم كسي شال گردن اضافي اش را دور گردنه احساسم بيندازد

 

 


وقتي دست فشرديم و قول داديم...فقط دست تو مردانه بود و قول من...

 


دلهره هايت را ب باد بسپار
اينجا دليست كه براي آرامشت دستي ب آسمان دارد

 

 

عطر جديدت مبارك
تنت بوي هم آغوشي با غريبه را بيداد ميكند

 

 

ما را از كودكي به جدايي ها عادت دادند همان جايي كه روي تخته سياه نوشتند : خوبها و بدها

 

 


گفتي فراموش كردن كار ساده ايست...
تو فراموش كن من اين ساده ها را بلد نيستم

 

 


من اگر خدا بودم بنده هامو ميشمردم ببينم كه يه وقت يكيشون تنها نمونده باشه... و هواي دونفرها رو انقدر به رخ تك نفرها نمي كشيدم

 

 

به من گفت پا برهنه!!!
همان كسي كه در راهش كفشهايم پاره شد

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین 1392 ساعت 16:51 توسط rahaa16 | ارسال نظر(12)

post

 

می روی و من تحمل می کنم نبودنت را
می مانم و تو فراموش می کنی بودنـم را
 
 
دیروز می مردن ، فراموش می شدن آرام آرام
امروز چه زود از یاد می رویم بی آنکه بمیریم
 
 
روزگار استاد فراموشی هاست ، امید وارم شاگردش نباشی !!!
 
 
تصمیم گرفتم آنقدر کمیاب شوم شاید دلی برایم تنگ شود ، ولی افسوس فراموش شدم !
 
 
بر باد رفته” صد بار بهت است از “از یاد رفته!
 
 
به یاد آوردنت هر روز ، درد آورترین شکل فراموشی ست !
 
 
میدونی بن بست زندگی کجاست ؟
جایی که نه حق خواستن داری نه توانایی فراموش کردن
 
 
برات گردنبندی از گریه خریدم !
یادت باشه اگه فراموشم کنی ، گریه هام گردن توست !
 
 
کاش مىشد بدونى که فراموش کردنت مثل برآورده شدن آرزوهایم محال است
 
 
نبودن هیچگاه به تلخی فراموش کردن یک بودن نیست
 
 
خاطرات ناقوس هایی هستند که در ایام فراموشی به صدا در می آیند
 
 
ما بخار شیشه ایم ؛ نازمون کنی اشکمون در میاد چه برسه فراموشمون کنی !
 
 

 

 

 

 

 

 

 

خاطره تنها مدرکی است که فراموشی را محکوم می کند ، پس بمان در خاطرم !

 


+ نوشته شده در جمعه 02 فروردین 1392 ساعت 01:10 توسط rahaa16 | ارسال نظر(10)

post

 

چقدر آبروی دلم را خریده اند این سه نقطه ها
 
 
گفتی قیدت را بزنم اما ندانستی که دوست داشتن من از اول هم بی قید و شرط بود !
 
 
من هم مثل خیلی از عاشق ها از تو یادگاری دارم ولی یادگاری من با بقیه فرق داره ؛ یادگاری من از تو سینه ای پر از درده !
 
 
وقتی که رفت و منو از یاد برد
هرچی که داشتم همه رو باد برد !
 
 
کار سختی پیش رو دارم : بعد از رفتنت باید زنده بمانم !

 
 
سکوت تو سهمگین تر از سکوت ابرهاست ؛ هرگاه تو سکوت می کنی من می بارم !
شاید به همین خاطر سکوت کرده ای چون تو باران را دوست داری
 
 
منتظر قطارم ، قطاری که مسافرم در آن نیست و من در ایستگاه نیستم ؛ من روی ریلم !
 
 
دل من همانند اتوبوس های شهر شده !
غصه ها سوار میشوند فشرده به روی هم و من راننده ام که فریاد میزنم :
دیگر سوار نشوید ، جا نیست !
 
 
در باز و بسته شد ، حتما باد باز شوخی اش گرفته و باز ادای آمدنت را درمیاورد تا دلم را در قفس دلتنگی بلرزاند ؛ افسوس که نمیداند صدای پایت را حفظم
 
 
بعد از مرگم همه اعضای بدنم را اهدا کنید به جز قلبم
قلبم را در اعماق زمین دفن کنید تا آرام گیرد ، آخر قلب زخمی من دیگر نای تپیدن برای کسی را ندارد !
راستی یادم رفت ، خاکسترهای جگرم را هم دفن کنید
 
 
بغض آخرین دیدارمان را پلک نمی زنم ، می ترسم دنیا را سیل ببرد !
 
 
نیا لطفا !
میدانم می آیی ، لبخند نمیزنی ، میمیرم !
 
 
تو که نباشی با چتر هم که قدم میزنم ، گونه هایم خیس میشود
 
 
می شنوی ؟ دیگر صدای نفسم نمی آید ، به دار کشیده مرا بغض نبودنت !
 
 
ساده نیست گذشتن از کسی که گذشته هایت را ساخته !
 
 
کاش میشد یک لحظه جایمان را با هم عوض کنیم شاید تو میفهمیدی چقدر بی انصافی و من می فهمیدم چرا ؟
 
 

آخرش یک اعلامیه ترحیم چاپ می کنم با عکسی دونفره و برای کسانی که هیچوقت نمی فهمند به زبان ساده توضیح می دهم آن که خاک کردید اوست ؛ آن که مرده است منم


+ نوشته شده در پنج‌شنبه 01 فروردین 1392 ساعت 23:44 توسط rahaa16 | ارسال نظر(11)

post

 

در انتظار تو ، کاسه ی صبر که هیچ، صبر کاسه هم لبریز شد
 
 
عشق یک اتفاق است ، نه انتخاب !
اگر انتخاب باشد
،با یک اتفاق از بین می رود !
 
 
عشق چیست ؟
صاعقه ایست بین دو نگاه !
پس از آن بارش باران محبت در دل ها
 
 
عشق غالبا یک عذاب است ولی محروم ماندن از آن مرگ است !
 
 
 
مرا پاپتی خواند ، آنکه در راهش کفشهایم پاره شد
 
 
 
یه وقتایی اونقدر هیچکس حالی ازت نمی پرسه که آدم شک میکنه نکنه مرده و خبر نداره

 
 
.
خدایا ، تمام خنده های تلخ امروزم را می دهم ،
یکی از آن گریه های شیرین کودکیم را پس بده

 
 
 
برای دل من همیشه “تو” خواهی ماند ،
حتی اگر مخاطب تمام این نوشته هایم “او” شوند
 
 
تو را ..
با دلی پر از خواستن می خواهم ..
همان چیزهائی ..
که من آرزو می کنم..
و “تو
همه را یکجا داری ..
 
 
قلبم
شاتر دوربین عکاسی‌ است که منم . !
به تو که می‌رسم ، تند می‌ زند
برای ثبت لحظه‌ها . . .
 
 
 
دیــوانـــه ام مــی کــنــد
فــکــر ایــنــکـــه
زنــده زنــده نــیــمــی از مــن را از مــن جـدا کـنـنـد
لـطـفــا
تــا زنـده ام بـــــــــــــمان

 
 
 
هر جا که می بینم نوشته است :
خواستن توانستن است
آتش می گیرم !
یعنی او نخواست که نشد ؟!

 
 
 

نمیدانی … !
چطور گیج می شوم
وقتی هرچه می گردم
معنی نگاهت
در هیچ فرهنگ لغتی
پیدا نمی شود … !

 

وقتی گرمای نگاه تو نیست این میشود حال و روز زمستانی من :
سرماخوردگیهای پی در پی ، تب و لرز های بی پایان … !
 
 
بعد از مـرگـم
قـلــبـم را جــدا از مـن خـــاک کنید
من و دلـــم هیچ گاه
آبـمـان توی یک جـوی نرفت
 
 
این روزها
همه چیز بوی تو را دارد
حتی هوا
آنقدر زیاد که دوست دارم
رگهایم هم احساست کنند ….
 
 
پیچک می شوم ، وحشی می پیچم به پروپایت
تاحتی نتوانی آنی بی “من” بودن را زندگی کنی
 
 
 
چه خوب است که هستى
وقتى که هستى ورود هر غریبه اى به این سراى پر از تو ممنوع میشود
و این براى بیتابى من تاب است
 
 
 
 


+ نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت 18:42 توسط rahaa16 | ارسال نظر(5)

post

 

آخرین تماشایت را پلک نخواهم زد ، مبادا تصویرت در چشمانم آواره شود.
 
 
میگویم سلام ، هیچکس جوابم را نمیدهد ، پس خدانگهدار میگویم شاید از سر اتفاق ، یک نفر دست هایش تکان بخورد .
 
 
رفتی اما من پنجره را تا قیامت باز میگذارم مگر یک روز از خم کوچه نمایان شوی وبرایم دستی تکان دهی
 
 
 
پشت سر گذاشتن خاطره ها

همه ی عشقا و دلبستگی ها
 
خیلی سخته ولی چاره نداری

جاده فریاد می زنه بیا
 
 
 
نه نمیدانی! هیچکس نمیداند!
پشت این چهره ی ارام در دلم چه میگذرد!
نمیدانی کسی نمیداند!...
این ارامش ظاهر و این دل ناارام چقدر خسته ام میکند....!
 
 
 
 
دستهایم را تا ابرها بالا برده ای
و ابرها را تا چشمهایم پایین
عشق را در کجای دلم …..
پنهانکرده ای که :
هیچ دستی به آن نمیرسد !
 
 
 
 
همیشه

در بدترین لحظه ها

تنها رها می کنی مرا و

بدترینِ لحظه ها

وقتی است

که تو

مرا

تنها
رها می کنی ...
 
 
  
غریبه
نمیدانم
گنجشک هاکه آنقدر شبیه همند
چطور همدیگر را میشناسند
و نمیدانم
چقدر شبیه من هست
که تو دیگر مرا نمیشناسی!
 
 
مگر بین منو تو چقدر فاصله است که هر چقدر سکوت میکنم ... نمیشنوی ؟..
سرفه می کنم بیرون نمی پرد ، سکوت بدی در گلویم نشسته.....
 
 
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم . . .
مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
 
 
 
روزهاست از سقف لحظه هایم یاد تو می چکد
اگر باران بند بیاید از این خانه می روم . .
 
 
 
 میدونی خوش بخت ترین زوج دنیا کیه … ؟

خنده و گریه . . . . !

به ندرت با هم دیده میشن اما وقتی با هم دیده میشن

اون بهترین لحظه ی زندگیه…..!
 
 
از در و دیوار قلبم نم دلتنگی می باره

بگو که دستات هنوزم واسه من یه چتری داره

دستامو تنها گذاشتی تو نمی دونی چیه دردم

از همون لحظه که رفتی دیگه زندگی نکردم...
 
 
 
در من ابری نهفته است که به آفتاب می خندد. چترت را فراموش کن اگر به سوی من می آیی. فراموش کن اگر از آسمان غمی داری .با من اینجا آرامش بی کران بارانی است که از چشمان تو سال هاست می بارد
 
 
 
آنجا که چشمای مشتاقی برای انسانی اشک میریزد ,زندگی ارزش رنج کشیدن دارد!
 
 
 
کسانیکه دوسشان دارم را مرور میکنم تا خاموشیم را به حساب فراموشیم نگذارند...
 
 
 
بی منطق ترین عضو بدنم چشمام هستند ,می بینند که دیگه دوسم نداری اما هنوز تشنه دیدنت هستند...
 
 
سخت است ...خیلی سخت وقتی بدانی او کجای زندگی توست ولی ندانی تو کجای زندگی او هستی!!!
 
 
همه نیمکتهای پارک دو نفره اند... بیخیال ,روی چمن میشینم!
 
 
 
دل است دیگر... اگر می فهمید نمی گرفت!
 
 
 
نه,گریه نمیکنم !چیزی در چشمانم رفته ...به گمانم یک خاطره است!
 
 
رفتن بهونه نمیخواد ,بهونه های رفتن که تموم بشه...کافیه!
 
 
عشق حقیقی ,هیچ وقت یکنواخت و آرام پیش نمیره!
 
 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند 1391 ساعت 13:24 توسط rahaa16 | ارسال نظر(6)

post

 

دلم کمی خدا می خواهد.....

کمی سکوت....

دلم دل بریدن می خواهد....!!

کمی اشک...کمی بهت....کمی آغوش آسمانی.....!!

کمی دور شدن از این جنس آدم.........!!!!!
 
 
 
در حقیقت آدم در یه سکانس از زندگیش

گیر میکنه و بعد مهم نیست تاکجاپیش میره،

تا هر جایی هم که بره باز با یه چشم

به هم زدن برمیگرده به همان

سکانس ، همان سال ، همان روز ،

همان لحظه....

و پیر شدن انسان از این لحظه شروع میشه !
 
 
 
نیا باران زمین جای قشنگی نیست

من ازجنس زمینم خوب میدانم كه اینجا جمعه بازاراست

ودیدم عشق رادر بسته های زرد كوچك نسیه میدادند

دراینجا قدر مردم رابه جواندازه میگردند

دراینجا شعر حافظ رابه فال كولیان دربدراندازه میگیرند

نیا باران زمین جای قشنگی نیست...
 
 
دنيا هر چقدر هم که کوچک باشد ,

تو از من دور شده ای و اين

تمام واقعيت هاست !!!
 
 
  
چه تلخ محاکمه می شود زمستان

که برای جان دادن به درخت

خود جان می دهد

و چه ناعادلانه کمی آن طرف تر

همه چيز به اسم بهار تمام می شود .....

 
 
 
در شهری که خورشید را به قیمت شمعی نمیخرند پروانه شدن ,ینی تباهی....
 
  
در وا میشود, بسته میشود,در هم وابسته میشود!ما که آدمیم...
 
 
 
به خدا بگویید زمستانش را سرد نیست جمع کند تکرار فصلهایش را,من در تابستانش هم از سوز سردتهایی دندان به دندان ساییده ام!
 
 
تک پرم نبودی!
خیالی نیست دیگری پرپرت میکند....
 
 
 
اگر کسی بهت گفت یارت چجوری بود ؟
بگو نامرد نبود,تا آخرش بود ولی قسمت نبود...
 
 
 
درد داره میشه تمام زندگیت ولی هیچ جای زندگیت حضور نداره...
 
 
اگر به یادت نمیام دلیل فراموشی تو نیست...من ترس از ارتفاع دارم....
 
 
خدایا دستانی را به دستانم بده که پاهایش با دیگری راه نرود...
 
 
 
دریا برای مرغابی تفریحی بیش نیست اما برای ماهی زندگیه,پس برای اونیکه عاشقته ماهی باش نه مرغابی!
 
 
من به جای خالیش بیشتر از خودش عادت کرده ام ... اعتراف تلخیست...!!!
 
 
 
لعنت به تو ای" دل "
همیشه...
جایی جا میمانی که تو را نمی خواهند...
 
 
 
من زانو هایم را به آغوش کشیده بودم وقتی او برای آغوش دیگری زانو زده بود....
 
 
 
دیگر به کسی نمیگویم دوستدارم انگار دوست دارم های من خداحافظ شنیده میشود!


+ نوشته شده در سه‌شنبه 15 اسفند 1391 ساعت 14:42 توسط rahaa16 | ارسال نظر(1)

post

 

آدم ” به خدا خیانت کرد !!
خدا غم آفرید . . . تنهایی آفرید . . . بغض آفرید . . .
اما راضی نشد . . .
کمی تامل کرد . .
آنگاه “ عشق ” آفرید !
نفس راحتی کشید !!
انتقامش را گرفته بود از آدم . . .
 
 
 
ه کدامین گناه از بهشت آغوشت رانده شدم؟
من که حتی وسوسه ی سیب نداشتم . . .
 
 
 
 
کافیست !
عاشق ترین مرد  آدم بود که بهشت را به لبخند حوا فروخت !! دوباره سیب بچین حوا
من خسته ام ، بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند . . .
 
 
 
 
گفت: حالت را نمی پرسم
می دانم خوبی, عکس هایت همه با لبخندند!!
و نمی دانست عکاس که می گوید سیب
من یاد حماقت حوا می افتم
و پوزخند می زنم . . .
 
 
 
حوا به آدم گفت:
 دوستم داری؟؟
و آدم گفت:
مگه چاره دیگه ای هم دارم؟؟؟؟؟
و اینگونه بود که عشق آغاز شد
 
 
 
چه فرقی میکند وسوسه سیب یا حوا . . .
برای کسی که آدم نیست؟؟

 

 

از شروع نفس های حضرت آدم تا پایان نفس های آخرین آدم دوستت دارم . . .

 


+ نوشته شده در شنبه 05 اسفند 1391 ساعت 20:45 توسط rahaa16 | ارسال نظر(7)

post

 

آشپزی ام خوب نیست ؛ اشک پشت پا بریزم برایت ؟
 
 
عــطر ِ تَنت روی ِ پــیراهنـم مــانده ..
   
امــروز بـویــیدَمَش عمــیق ِ عمــیق ِ!
   
و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگین تر کردم!
   
و به یــاد آوردم که دیـگر ، تـنـت سـهم ِ دیگری ست
   
و غمــت سـهم ِ مــن!
 
 
 
راه میروم و شهر زیر پاهایم تمام میشود !
   
تو … هیچ کجا نیستی
 
 
 
حتی دوباره لبخند زدن هم دل میخواهد که من دیگر ندارم !
 
 
خاطرات آدم مثل یه تیغ کند میمونه که رو رگت میکشی!
   
نمیبره اما تا میتونه زخمیت میکنه
 
 
به من گفت برو گورِت رو گم کن
   
و حالا هر روز با گریه به دنبال قبر من می گردد !
   
کاش آرام پیش خودت و زیر زبانی می گفتی:
    “
زبانم لال !
 
 
من که به هیچ دردی نمیخورم
   
این دردها هستند که چپ و راست به من میخورند
کاش بودی تا من نیز چیزی برای از دست دادن داشتم
 
 
چند تکه از تو
   
پریشان افتاد
   
ته فنجانی که فالم را می گرفت
   
می گفت آرام نیستی
   
و فردا هیچ نامه ای نخواهد آمد
 
 
 
شاید چشم های ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشک های مان شسته شوند
   
تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف تری ببینیم
 
 
به سادگی رفـت ؛ نــه اینکه دوستم نداشت !
   
نـــــــــه ، فهمید خیییییییلی دوستش دارم !
 
 
 
من ماندم و حلقه طنابی در مشت
   
با رفتن تو به زندگی کردم پشت
   
بگذار فردا برسد می شنوی
   
دیروز غروب ، عاشقی خود را کشت


+ نوشته شده در جمعه 04 اسفند 1391 ساعت 22:29 توسط rahaa16 | ارسال نظر(5)