رها...

post

 

صدا بزن مرا
مهم نیست به چه نامی
فقط میم مالکیت را آخرش بگذار
می خواهم باور کنم ، مال تو هستم
 
 
بی بهانه در خاطرمی وفراموش نمیشوی شاید دوست داشتن همین باشد
 
 
کاش میدانستم چه کسی این سرنوشت را برایم بافت… آنوقت به او میگفتم… یقه را آنقدر تنگ بافته ای… که بغض هایم را نمی توانم فرو دهم…!!!
 
 
تعداد دقیق مژه هایت را میدانم تعجب نکن ، مگر زندانی کاری جز شمردن میله های زندانش دارد ؟
 
 
در دلم کودکیست که “بی تو بودنش” را نق میزند، من هیچ، لااقل بهانه ی او باش
 
 
اگه دنبالت میام فقط دارم حرفتو گوش می کنم !
آخه خودت گفتی برو دنبال زندگیت … !
 
 
دوست داشتن که شاخ و دم ندارد !
اگر داشت ، من دیو کوچکی بودم که عاشقانه تو را دوست دارد
 
 
حواسمون باشه دل آدما شیشه نیست که
روی اون « هــا » کنیم بعد با انگشت قلب بکشیم
بعد وایسیم آب شدنش رو تماشا کنیم و کیف کنیم !
رو شیشه نازک دل آدما اگه قلبی کشیدی
باید مردونه پاش وایستی
 
 
برای با تو مترادف شدن
خـــــواهم گذشت
از تمام هم خانواده های خودم
 . .
 
مـــاه من ، ماهـــک من
در کدامیــن شب تقدیرم بجویمت که آسمان تقدیرم همیشه بارانی است . .
شعری خواهم سرود بر وزن تو
که تمام مصرع هایش ، هم قافیه باشد با چشمانت
. . .
 
نوک قله را میخواهم،تا داد بزنم عشق را،تا انعکاس بیابد آنگاه که میگویم”دوستت دارم
 
 


+ نوشته شده در ساعت توسط رها | ارسال نظر(8)

post

 

از ديروزها به دنبالت دويدم و به اميد ديدارت به امروز رسيدم ولي افسوس...!
افسوس که تو به فرداها سفر کردي
 
 
دعا کردیم که بمانی ، بیائی کنار پنجره ، باران ببارد .
و باز شعر مسافر خاموش خود را بشنوی :
اما دریغ که رفتن راز غریب همین زندگیست .
رفتی پیش از آن که باران ببارد
 
 
آرزوی خیلی ها بودم ! اما اسیر قدرنشناسی "یک" نفر شدم
 
 
چهار فصل کامل نیست ، هوای تو هوای دیگریست
 
 
چه فرقی دارد ، پشت میله ها باشی یا در خیابانهای شهر در حال قدم زدن ، وقتی که آرزوهایت در حبس باشند
 
 
خدایا یا نوری بیفکن یا توری ، ماهی کوچکت از تاریکی این اقیانوس می ترسد .
 
 
 
همیشه به یادت هستم اما شاهدی ندارم جز کلاغ بام خانه مان که او هم حقیقت را به تکه پنیری می فروشد
 
 
 
وقتی قرارمان پروانه شدن است ، بگذار روزگار هرچقدر میخواهد پیله کند .
 
 
 
از این آمد و رفت های تکراری دلم گرفته ، یا نیا ، یا نرو !
 
 

عشق یعنی اختیار بدی که نابودت کنند ولی "اعتماد" کنی که این کار را نمیکنند .
 
 
 
با هر قدمی که دور شدی روحم خراشی خورد ، حالا با هر نسیمی درونم میسوزد
 
 
کوه کندن فرهاد نه کاریست شگفت ، شور شیرین به سر هرکه فتد کوه کن است
 
 
 
دوست داشتن را نه می نویسند نه میگویند ، ثابت می کنند
 
 
 
چقدر صدای تیک تاک ساعت دلخراش است وقتی تو "یک ثانیه" هم در کنارم نیستی .
 
 
 
در خاطری که "تویی" ، دیگران فراموشند ، بگذار در گوشت بگویم "میخواهمت" ، این خلاصه ی تمام حرفهای عاشقانه ی دنیاست .
 
 
 
کاش بدانی ، قهر میکنم تا دستم را محکمتر بگیری و بلندتر بگویی : بمان ، نه اینکه شانه بالا بیندازی و آرام بگویی : هر طور راحتی .
 
 
 
این روزها آنقدر به "تنهایی" عادت کرده ام که حتی اگر "تو" که سالها منتظرت بودم هم پشت در باشی در را باز نخواهم کرد .
 
 
همین که قاصدکی را فوت کنی تا عطر نفسهایت را با خود بیاورد ، برای دلم کافیست .
 
 

میان آنهمه الف و ب مشق دبستان ، آنچه در زندگی واقعیت داشت خط فاصله بود
 
 
غمگینم ! وقتی تمام جفتهای دنیا "تنهاییم" را به رخم میکشند، حتی جورابهایم !
 
 
 
زمستان را دوست ندارم چون با آمدنش به یاد نگاه های سردت می افتم .
 
 
 
من هنوزم از بازی کلاغ پر میترسم ، میترسم بگویم "تو" و آرام بگویی پر !
 

 

 



+ نوشته شده در ساعت توسط رها | ارسال نظر(2)