رها...

post

 

مـــن دیوانه نیســتـم!
فقط کـــمی تنهـــایــم. . .
هــــــمــین!
چـرا نــگاه مـــی کــنی؟
تـــنها نــدیـده ای؟
بــه مــن نخـــند
مـــن هــــم روزگــــاری عــــزیز دل کـــــسی بـــودم. . . ! ! !
  
 
چه فرقی دارد
پشت میله ها باشی
یا در خیابان های شهر در حال قدم زدن
وقتی که
آرزوهایت در حبس باشند..
 
 
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند!
 
  
ایــن کــه در آن جـــا خــوش کـــرده ای ،
دل اســت ..
نــه شـــهـر ِ بـــــازی !
تـــــاب ِ بـــــازی نـــــدارد !
 
 
نبود … پیدا شد … آشنا شد … دوست شد … مهر شد … گرم شد
عشق شد … یار شد … تار شد … بد شد … رد شد … سرد شد
غم شد … بغض شد … اشک شد … آه شد … دور شد … گم شد
تمام شد
 
 
دلواپسی من از نیامدنت نیست!
می ترسم
در پس این دل دل زدن ها
بیایی و دلخواه تو
نباشم
 
 
 
عــشـق ؛
زیـــــبـاتـــریــن لـــذّتـــیـست ..
کــه بـه وقــت ِ ارتـــکاب ِ آن ..
خـــــدا ،
بـــــرای ِ بـــــشر ..
ایــــستــاده “دســـت” مــــــیـزنــــد …!

 
 
بــخــــــنـد !
میــــخــواهــــم ،
تــــجــدیـــد ِ حــــیــات کــــنـم …!

 
  
اگر دل کندن آسان بود فرهاد به جای بیستون دل میکند
 
  
نه بــآل بـــآل میـ‍زنی
نه دل دل مـیکـنی
نه داد و بیداد میـکـنی
نه گــریه میـکنی
نه سـرت میزنی به دیوار
نه مـشـتت میکوبی به دیوار
از یه جایی به بـَعد فـَقط سکوت میکنی سکوت !
 
 
 
لبخند بزن !!!عکاس مدام اين جمله راتکرار ميکند اصلا برايش مهم نيست که دروجودت حتي يک بهانه براي شادماني نيست.
 
 
تو زندگی ، یه جایی هست ، بعد از کلی دویدن ، یهو وایمیستی ، سرتو میندازی پایین و آروم میگی : دیگه زورم نمی رسه !
 
  
دلتنگم ، برای کسی که مدتهاست بی آن که باشد ، هر لحظه زندگی اش کرده ام .
 
 
خوش به حال فرهاد که تلخ ترین خاطره ی زندگیش هم شیرین بود…!
 
  
کسانیکه قدر دستان نوازشگر را ندانند ، عاقبت پاهای لگدکوب را می بوسند
 
 
چقـــدر کم توقع شده ام ….
نه آغوشت را می خواهـــم ،
نه یک بوســـه
نه حتـــی بودنت را
همیـــن که بیایــی و از کنـــارم رد شوی کافی است
مرا به آرامش می رسانــد حتــی
اصطکــاک سایه هایمـــان
 
 
 
حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه بود!!!


+ نوشته شده در جمعه 06 اردیبهشت 1392 ساعت 14:24 توسط رها | ارسال نظر(7)