رها...

گاهی وقتا... یه نفر...باعث می شه که حس کنی... چیزی که تو رو روی زمین نگه داشته... جاذبه ی زمین نیست...

 

 

 

می خندم! دیگر تب هم ندارم داغ هم نیستم دیگر به یاد تو هم نیستم سرد شده ام سرد سرد نمی دانم شاید… شاید دق کرده ام!

کسی چه می داند… بی حسم کردی.... نسبت به تمام حس های دنیا...!

 

  

 

تنها برخی از آدمها باران را احساس می کنند … بقیه فقط خیس می شوند

 

 

ڪنارم خیـــلی ها هسـتــטּ . . . امـــا . . . בلــم! پیش تـــو آرومـﮧ . . .

 


+ نوشته شده در دو شنبه 29 مهر 1392برچسب:, ساعت 1:56 توسط رها |

حرف...!

بعضی حرفا رو

هر چقدر هم بقیه بگن

تا خودت تجربه نکنی

و به غلط کردن نیفتی بـاور نمی کنی ...!




چه تناقص تلخی شده ام...

دلم شورت را میزند اما دستانم نمک ندارد...

 

 

به همه چیز عادت می کنیم

به داشته ها و نداشته هایمان

خیلی طول نمی کشد که

جلوی آینه زل بزنی به خودت

موهایت را کنار بزنی

و با خودت بگویی

اصلا مگر داشتی اش

مگر از اول بود ؟!

که بودن و نبودنش مهم باشد …

 

 

 

چند وقتیست هر چه می گردم

هیچ حرفی بهتر از سکوت پیدا نمی کنم

نگاهم اما

گاهی حرف می زند گاهی فریاد می کشد

و من همیشه به دنبال کسی می گردم

که بفهمد یک نگاه خسته چه می خواهد بگوید...

 

 

 

  


اسم های مجازی

تصویر های مجازی

مشخصات مجازی

و در بین این همه چیزهای مجازی

تنها یک چیز حقیقت دارد

تنهایی من...

 

 

 

گاهی سر می چرخانم و به گذشته نگاه میکنم

چقدر خستگی پشت سرم جا مانده …

 

 

بعضى اتفاق هاى خوب

اونقدر دیر مى افتن

كه باید رو به آسمون كرد

و گفت : وقتش گذشت

مال خودت...!


+ نوشته شده در دو شنبه 22 مهر 1392برچسب:, ساعت 1:53 توسط رها |

باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی ازآن کیست!!!

 


عاشق اسمم میشوم وقتی تو صدایم میکنی…….

 

 


آرزوی خیلی ها بودم
از آن دست نیافتنی هایشان….
ساده اسیرت شدم که قدر ندانستی…!!

 


هیچ کدوم نه اذیتم کرد….
نه واسم سوال شد……
فقط یه بغض داره خفم میکنه……
چه جوری نگات کرد …..که منو تنها گذاشتی؟؟

 

 

فاصله خط عابر پیاده ندارد
دست مرا بگیر و از آن رد کن
قرار دیدار ما هر نیمه شب
خیالت که نمی گذارد بخوابم

 

 

کاش عشقمان دوطرفه بود
حالا که یک طرفه است
بر من خرده نگیر
راه برگشتی ندارم
باید تا ته خط بروم ..!

 

 

بعضیا لازمه کنارت نباشن . . !
کنارت که باشن تنهاتری . . !
پس خواهشن نباش . . !

 


بعضی حرفا رو نباید زد
بعضی حرفا رو نباید خور
بیچاره ل چه میکشد میان این "زد"و"خورد"

 

 


حال روحیم خوب نیست به نبال آتشم...
فندکی...کبریتی...چیزی
اما نه برای روشن کرن سیگارم!
برای دود کرن خاطرات و تجربه های تلخی
که دل شکسته ام بهای آنهاست

 

خدایا؟
کمی بیا جلو تر
میخواهم در گوشت چیزی بگویم ...!!
این یک اعتراف است ...
من بدون او دوام نمی آورم...
حتی تا صبح فردا...

 

 


گفت تا ابد تنهایت نمیگذارم...
ابش چه زود عفو خورد...!!

 


آنقدر زیبا عاشق او شده ای !
که آدم لذت میبرد از این همه خیانت...
روزی اینگونه عاشق من بودی یادت هیت


+ نوشته شده در جمعه 22 شهريور 1392برچسب:, ساعت 14:26 توسط رها |

خیلی وقت است فراموش کرده ام …
کدامیک را سخت تر می کشم … ؟
رنــــج !
انتظار !
یا نفس را …

 

 

همیشه باید کسی باشد
تا بغض‌هایت را قبل از لرزیدن چانه‌ات بفهمد
باید کسی باشد…
که وقتی صدایت لرزید بفهمد
که اگر سکوت کردی، بفهمد…
کسی باشد که اگر بهانه‌گیر شدی بفهمد
کسی باشد که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن بفهمد
به توجهش احتیاج داری
بفهمد که درد داری که زندگی درد دارد که دلگیری
بفهمد که دلت برای چیزهای کوچکش تنگ شده است
بفهمد که دلت برای قدم زدن زیرِ باران
برایِ بوسیدنش برایِ یک آغوشِ گرم تنگ شده است
همیشه باید کسی باشد همیشه…!

 

 

 

ایــــــن اشکــــــــ هــــا از قلبیستــــــــ که شبیــــــه دخترکـــــــــے لجبـــــــاز
فقطـــ تــــو را مے خواهـــد و از بـــــازے با خاطراتـــــــــــ خستهـــ شـــــــده . . .

 

 

ببــــــــــار بــــــــاران….
مـــــــــــــن ســـــــــــــفرکـــــــر ده ای دارمــــ کــــــــه یــــــــادم رفــــته…
آبـــــــــــــ پشتــــــــــ پـــــــــایش بـریــــــــزمـــــ…..

 

 

وقتی عطر تنت را میخواهم ، به باد هم التماس میکنم ، خدا که جای خود دارد

 

  

گاهی به سرم می زند بزنم زیر همه چیز و همه چیز !
اما سر که کاره ای نیست ، این “دل” است که فرمانروایی میکند …

 

 

برای تو میمیرم … تو وانمود کن که تب کرده ای …
همین کافیست … !

 

 

خورشید را در آغوش گرفته ای
پاهایت را به بوسه دریا سپرده ای
موهایت را به دست نسیم
چه خوش غیرتـــــــم من

 

 

دلى که اندوه دارد
نیاز به شانه دارد نه نصیحت…
کاش همه این را مى فهمیدند….!

 

 

مدتـــهاســـت
دلـــم شـــروعــی تـــازه میخــــــواهــد
تــو بیـــــــا
مــــــرا دوبـــــاره آغـــــــاز کـــن…

 

 

باید جشن بگیرم…
اشکهایم دوباره با من آشتی کرده اند…

 

 

چهار فصل کامل نیست !
هواــے تو ، هوای دیگریست

 

 

همیشه با خودت زمزمه کن که  تحمل تنهایی بهتر از گدایی محبت است

 

 

عاشق واقعی کسیست که

زمانی که هزار دلیل برای رفتن دارد

هنوز هم به دنبال بهانه ای برای ماندن می گردد

 

 

بمان و تماشا کن

کسی که دیروز برای ماندت دست به دعا برداشته بود

امروز برای رفتنت نذر کرده است !

 

 

امشب که محتاج تو ام جای تو خالی است

فردا که می یایی به سراغم نفسی نیست

 

در هر رفتنی رسیدنی نیست

ولی برای رسیدن راهی جز رفتن نیست

 

 

سیلی واقعیت رو درست اون وقتی می خوری که وسط زیباترین رؤیا هستی !

 

 

مـُـسـآفـر کناری ام که پـیـاده شـد

پـنـجـره ای گـیـرم آمـد بـاقی مـسـیـر را گـریـسـتـم . . .

 

 

این دلِ بی‌صاحب‌ مانده

خانه‌ی کُلنگی شده‌است انگار

اجاره نمی‌رود دیگر!

بیا بکوبیم ، از نو بسازیم

 

 

بد بیاری مال وقتیه که  بــــد ، بی یــــــاری


+ نوشته شده در چهار شنبه 23 مرداد 1392برچسب:, ساعت 1:2 توسط رها |

 

گاهی دلم به اندازه ی یک مجلس ختم می گیرد!

حتی اگر تمام خیابان ها را آذین بسته باشند!

 

 

 چقدر لذت بخش است احوالم این روزها

شده ام شبیه موهایت در بــــــــــــــــــاد

 

 

 

آنقدر از من و عشم دور شده ای که

چشمانم حتی خواب آمدنت را هم نمی بینند !

 

 

 

مانده ام سکوتت را جواب ابلهان بدانم ! یا علامت رضایت
وقتی بهت میگویم دوستت دارم . . .

  

 

نمی دانم آخر این دلتنگی ها به کجا خواهد رسید!
دنیا پــــــُر شده از قاصدکهایی که
راهشان را گم می کنند!!
نـــــــه میتوانی خبری دهی
و نــــــــه خبری بگیری !

  

 

همه می خواهند جای تو را بگیرند بی آنکه بدانند تو هم دیگر جایی نداری

  

 

دوستت دارم !

بهایش هم هر چه هست !

روی چشمانم . . . !

 

 

 

پاهایم را که در آب میزنم ، ماهی ها جمع میشوند

 

شاید اینها هم فهمیده اند که یک عمر طعمه ی روزگار بوده ام !

 

 

 

 گاهی شاید لازم باشد از یاد ببریم

ﯾﺎﺩ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻧﺒﻮﺩﻧﺸﺎن ﺑﻮﺩﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ !

 

 

 

هوای مردن

بیخ گوش من است...

همان جایی که روزی...

رد نفس های تو بود....!

 

 

 

   نمـــــیـدانــــی، 

   چه دردی دارد ! 

 وقـــتـی .. 

 حــــالـم ..  در واژه هــا هــم نــمی گنــــجــد

 

  

گـــ ــاهــــی

دلم بــرای زمـــ ـانی

کــه نمیشناختمت تنـــگ می شود

 

 

 

چقدر احمقانه است از یک قهوه تلخ انتظار فال شیرین داشتن !

مثل من که از تو انتظار عشق داشتم

 

 

فاجعه یعنی

آنقدر در تـــــ♥ـــو غرق شده ام

که از تلاقی نگاهم با دیگری

احساس

خیانت می کنم!

عشق یعنی همین!!!

 

 

 

 

خـودم را آمـاده میکـنم بـرای رقـص

بـاید در جشـن آشنـایـی تو و عشـق جدیـدت

سنگـــ تمـام بگذارم

 

  

چرا نگاه میکنی؟؟؟تنها ندیده ای؟؟؟به من نخند !

من هم روزگاری عزیز دل کسی بودم

 

 

 

میترسم از اینکه
یه روزی یه جایی،من
خیلی دور از تو،
شب و روز در آغوش یک غریبه
بیقرارت باشم
و بعد از هربار هم آغوشی به یاد آغوشت
بی صدا گریه کنم

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در چهار شنبه 22 مرداد 1392برچسب:, ساعت 23:58 توسط رها |

پنجره راكه بازميكني…
دلم مي ايدولب طاقچه نگاهت مينشيند
ميبيني؟!
دلم بي دام ودانه جلدنگاهت شده است!

 

 

هیچکس حرف دلم نفهمید و نخواهدفهمید جزمورچه ها… ک در زیر خاک گلویم را ب تاراج میبرند

 

لجم میگیرد وقتی عاشقانه هایم را برای تو مینویسم…………..اما همه میخوانند الا…..تو

 

 

میترسم از اینکه
یه روزی یه جایی،من
خیلی دور از تو،
شب و روز در آغوش یک غریبه
بیقرارت باشم
و بعد از هربار هم آغوشی به یاد آغوشت
بی صدا گریه کنم

 

خسته ام همه میگن مگه کوه کندی
.
.
.
.
اما هیچ کس نفهمید ک دل کندیدم

 

از عجایب شیرین عشق این است همانی آرامت می کند که روزی آتشت زده . . .

 

 

آهای ِ روزگار !!
برایم مشخـــص کن
اینبــار کــدام سازت را کوک کــرده ایی
تا برایم بزنـــی
می خواهـــم رقصــم را با سازت هماهنگ کنم … !! …

 

 


+ نوشته شده در پنج شنبه 20 تير 1392برچسب:, ساعت 1:41 توسط رها |

 

       به غریبه ها عادت نکن
یک روز می ایند دلتنگ از همه جا..
پناهگاه شان می شوی به شرط امن بودن..
هوای بارانی شان را نگه می داری
مبادا احساس غربت کنند..
ناگاه زیر دلشان را میزنی..
او کوچ می کند..
تو در خود جا می مانی..
 
 
دلم که میگیردبغض میکند
میشود وبال گردنم
دردهایم خیلی نیستند توهستی و فراموش کردنت
لعنتی دردم می اید وقتی بادردها یت کلنجارمی روم!!!
 
 
به اندازه ی تمام سه نقطه های دنیا با تو حرف داشتم….اما سه نقطه
 
 
جدایی به روز آدم چیزی نمی آورد….به شب آدم اما…
 
 
خدایا لج نکن: حق با شیطان بود….
آدمیانت فابل پرستیدن نیستن…
 
 
گاهی یک دوست ‘کاری’ میکند که دلت بدجور برای دشمنت تنگ میشود…!!!!
 
 
به دنبال چه پاياني خلاف جاده ايستادي
چراتاعادتت كردم به فكر رفتن افتادي؟
چرا بايد به تنهايي دوباره برگردم؟
كجاي جاده بدبودم؟كجاي قصه بد كردم؟
 
 
آنکه میرود نمیفهمد،اما اوکه بدرقه میکند میداند که کاسه آب هم معجزه نمیکند.
 
 
آهسته فتح کرده ای با چشمانت هر چه داشته ام را،حالا تمام جهان من مستعمره توست….
 
 
    میخواهـم بنویسم …
ولی از چه؟؟؟!!
این روزها هیچ چیز سر جایش نیست
حتی خودم!
روزی از همه این دیوارهای محکم میگذرم
روزی … جایی همین حوالی شاید …!!!
 
 
 
گاهی اوقات وقتی آدم به حقیقتی میرسه …
چقدر دلش میگیره!!
 
 


+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد 1392برچسب:, ساعت 1:35 توسط رها |

     مدت هاست تنها چیزی که مرا یاد تو می اندازد ؛ طعنه های دیگران است ! 

شاید اگر این دیگران نبودند تو زودتر از اینها برایم مرده بودی . . .

 
 
 
 
داشت از تنهاییش برایم میگفت اما بوق پشت خطی امانش نمیداد…..!!!!!
 
 
 
از کنارم رد شد…بی محلی اش آزارم نداد!اما اذیت شدم وقتی که گفت ندیدمت……
 
 
 
گفتی میمانی اما انگار صدایت قطع و وصل میشدگفته بودی میهمانی….!!!!!!
 
 
 
سهمیه نفس های من هم مال تو برای نفس نفس زدن در آغوش اون لازمت میشه…
 
 
 
اسمتو رو سیگار نوشتم و برای اولین بار کشیدم تا بسوزی و فراموشت کنم! اما نمیدونستم با هر پوک زره زره میری تو نفسم و میشی همه کسم!!
 
 
 
با دستهاي خودت قابي درست كن و دستهاي مرا براي خودت نگهدار
من لمس روزهاي سختم…
 
 
درست در لحظه ديدنت ، نمي بينمت….
 
 
 
این روزها یکرنگ که باشی چشمان را میزنی
خسته می شوند از رنگ تکراریت
این روزها دوره رنگین کمان هاست
 
 
1.        خدایا اونی که تنهام گذاشت را تنها نزار فقط کسی رو توزندگیش بیار که هزار بار ارزوی تنهایی بکند .
 
 
 
چه تکلیف سختی است بلاتکلیفی وقتی نمیدانم ………….دارمت یا ندارمت………
 
 
 
گوشه نــــــــــدارد که یکـــــــــــــ
گوشه اش بنشینمــــــــــ
و نفسی تــــازه کنمــــــــــ …
گـــرد گـــرد استــــــــــ
این زمین
ایـــــنــــ روزگـــــــــــــــــــــار
 
 
 
درد دارد …
وقتی چیزی را کسر میکنی
که با وجودت جمع زده ای
 
 
حرفــ مـﮯ زنمـ مثـل همـہ امـا ؛
خيلـﮯ وقتــ استــ مـُرده امـ…!
دلمـ مـﮯ خـواهـد ببـارمـ و ڪسـﮯ نپـرسـد چـرا ؟!
تـو چـہ مـﮯ فهمـﮯ ؟!
ايـ
טּ روزهـا اداﮮ زنـده هـا را در مـﮯ آورمـ.
 
 
خوش به حالت حوا خودت بودی و آدمت وگرنه آدم تو هم به حوای دیگری می رفت
 
 
  حتي نوشيدن يك “چاي” هم ميتواند تو را مست كند!!
به شرط آنكه كسي كه بايد باشد،” باشد”
 

 


+ نوشته شده در پنج شنبه 23 خرداد 1392برچسب:, ساعت 22:22 توسط رها |

 

اگر حوصله ات سرمیرود با دلم بازی نکن من در بی حوصلگی هایم با تو زندگی کردم!!
 
 
ما که وزنی نداریم …خدایا پس چرا به دل دیگران سنگینی میکنیم؟؟؟؟؟؟
 
 
دقت کردین …..اونی که دوسش نداری اصرااااااااار پشت اصرار….اونی که دوسش داری انگار نه انگار……
 
 
هروقت رد پای کسی که آرامشم را گرفته دنبال میکنم …….به خودم میرسم
 
 
در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه دوستت دارد….به دنبال ان باش
 
 
خاصیت دنیاست
در اوج داشتن و خوشبختی
دلهره ی ” از دست دادن ” پر رنگ تر است . . .
 
 
 
 
دنیــــا فهمـید خیلی حــقیر است وقتی گفتم :
یک تارمــوی “تـو ” را به او نمیدهم …!
 
 
 
 
 
 
تا که بودیم کسی قدر ندانست،که بودیم، باشد که نباشیم و بدانندکه بودیم
 
 
این روزها ساکت که بمانی
می رود به حساب جواب نداشتنت
عمرا اگر بفهمند داری جان میکنی
تا احترامشان را نگه داری
 
 
سوت پايان رابزنيد،صداقتم حريف هرزگئ زمانه نميشود !قبول ميكنم /بأختم.
 
 
 
 
 


+ نوشته شده در پنج شنبه 16 خرداد 1392برچسب:, ساعت 12:56 توسط رها |

 

بهت گفتم با “دلم” بازی نكن!
ببین…
خرابش كردی!
دیگه عاشق نمیشه
 
 
   تنهاییم را با کسی قسمت نمیکنم که تنهایم بگذارد
 
 
باران که کاره ای نبود
فقط بهانه بود
چرا که همه حرفم این بود
که من لعنتی عاشقت هستم…
 
 
     چقدر نیستی…
از این همه نبودن، حوصله ات سر نمی رود…؟
 
 
 
  باران بهانه بود تا زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی…
ای کاش نه کوچه انتها داشت و نه باران بند می امد…
 
 
 
     خدايا آسمانت چه مزه ايست؟….
ما كه فقط زمين خورده ايم.!!!!
 
 
 
     گاهی خنده بیخ گلویم را
می گیرد!
آخرش هیچ کس نفهمید
ناخوشی من چیست…
همه گول خوردند…
 
 
 
 
 
     یک عشق واقعی
پایان خوبی ندارد!!!
هیچ وقت …
 
 
 
    با آدما مثل خودشون نباش
خودت باش
چون گم میشی
اونوقت باید دنبال خودت بگردی
 
 
 
      دو خط موازي هيچوقت بهم نميرسند
مگه اينکه
يکيشون براي ديگري بشکنه!
 
 
 

وقتی کسی که باید تــو را بفـهمد ؛

درکت نمی کنــد !
دوسـت نـداری خـودت را به هیـچکس ِ دیگـر بفـهمانی
 
 
 
گــــاهی فکــــر میــــکنم …
بعضــــی هاااا همان بعضــــی هاااا بمانند بهتــــر است
 
 
 
خدایا ،یه چیزی میگم ولی دلگیر نشو ….به خودت قسم دنیات ته نامردیه!


+ نوشته شده در دو شنبه 6 خرداد 1392برچسب:, ساعت 20:50 توسط رها |

 

هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست که یک نفر احساست رو بفهمه بدون اینکه بخوای به زور بهش حالی کنی . . .
 
 
 
بادکنـــک مـــن!

تاب نفســـي را که به آن داده‌ام نـــدارد

ببيـــن . . .

چگونـــه سر به هـــر کجا ميـــزند

که تهـــي شود از انـــدوه!
 

آهـــــــــای لعنتی...

مثل تمام آن چیزهایی که تا به حال از من گرفتی،

علاقه ام... دلم، عمرم، واعتماد...!

بگیر دیگر...

دستانم را بگیر
 
 
خدایاشبیه بادکنکی شده ام

ازبغضهایی که به اجبار فرو داده ام...

التماست میکنم...

فقط یک سوزن!

تکه تکه شدنم باخودم...
 
 
 
 
باران می خواهم

آنقدر شدید که...

من و تنهاییم را

با خودش بشوید ، ببرد !!!!
 
 
 
روزی به تمام این بی قراری ها میخندی

و ساده از کنارشان میگذری...!!!

این قشنگترین دروغیست که

دیگران برای آرام کردنت به تو میگویند ...
 
 
 
دلـــــــــم میگـــــــــیرد

وقـــــــــــتـی مــــــــــــــــیدآنم

در دنـــــــــــــیآیِ بــــــــــه این بــــــــزرگی

هیچ دلـــــی نیســت کــه بـــرآیِ مـن تنـــگ شـــود...
 

آنقدر برای تو بوده ام...

که دیگر...

من برایم غریبه است...!

اینگونه است وقتی که میروی...

میمیرم...

چون نه تورا دارم نه خودم را...!!
 

ایـن روزها

بُـرد با کســی اســت که بــی رحـم باشـد ،

از دلــت کـه مایـه بگــذاری ،

سوختـه ای ...!
 
 
 

گاه جلوی آینه می ایستم ... خودم را در آن میبینم ..

دست روی شانه اش میگذارم و می گویم... ...

چه تحملی دارد "دلت"...!!!
 


+ نوشته شده در شنبه 28 ارديبهشت 1392برچسب:, ساعت 20:14 توسط رها |

 

 
ای ابر ها نبارید !
من دریا را به پایش ریختم
. . .
برنگشت
!
 
 
دست خالی‌ که نمی‌شود به پیشواز خاطره رفت !
من هم وقتی‌ چمدانم پر از گریه شد راه می‌‌افتم . . .
 
 
 
جای خالیت را آنقدر با چشمانم آب میدهم که باز کنارم سبز شوی . . .
 
 
 
خدایا ؟ حواست هست ؟
صدای هق هق
گریههایم از گلویی می آید که تو از رگش به من نزدیکتری . . .
 
 
 
کاش یکی پیدا میشد که وقتی میدید گلوت ابر داره و چشمات بارون ، به جای اینکه بپرسه “ چته ؟ چی شده ؟ ” ؛ بغلت کنه و بگه “ گریه کن ” . . .
 
 
اشکی که بی دلیل بیاید ، اشک دلتنگی نیست ، اشک بی کسی است !
 
 
فقط رفت بدون کلامی که بوی اشک دهد . . .
فقط رفت بدون نگاهی که رنگ حسرت داشته باشد . . .
فقط رفت . . .
فقط رفت و من شنیدم که توی دلش گفت : راحت شدم . .
 
 
 
دو ابر که عاشق یکدیگر می شوند ، بغضمی کنند و یکدیگر را در آغوش می کشند اما نمی دانند این وصال نابودشان می کند . .
 
 
 
حالا اشکها هم شبیه تو شده اند گریه که میکنم نمی آیند . .
 
 
 
اونی که گریه می کنه یه درد داره اما اونی که می خنده هزار و یه درد . . .
 
 
 
اشک ها قطره نیستند بلکه کلماتى هستند که مى افتند فقط بخاطر اینکه پیدا نمیکنند کسى را که معنى این کلمات را بفهمد . . .
 
 
خدایایا فریاد گلویم را بگیر یا بغض گلویم را . . .
هر کدام راه دیگری را بسته اند !
 
 
 
مرا می شکنی
سرت را با افتخار بالا می گیری
ببین از سقف بالای سرت
چگونه اشک چکه می کند . . .
مغرور نباش
که روزی این سقف شکسته
روی سرت خراب می شود . . .


+ نوشته شده در جمعه 20 ارديبهشت 1392برچسب:, ساعت 14:32 توسط رها |

 

مـــن دیوانه نیســتـم!
فقط کـــمی تنهـــایــم. . .
هــــــمــین!
چـرا نــگاه مـــی کــنی؟
تـــنها نــدیـده ای؟
بــه مــن نخـــند
مـــن هــــم روزگــــاری عــــزیز دل کـــــسی بـــودم. . . ! ! !
  
 
چه فرقی دارد
پشت میله ها باشی
یا در خیابان های شهر در حال قدم زدن
وقتی که
آرزوهایت در حبس باشند..
 
 
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند!
 
  
ایــن کــه در آن جـــا خــوش کـــرده ای ،
دل اســت ..
نــه شـــهـر ِ بـــــازی !
تـــــاب ِ بـــــازی نـــــدارد !
 
 
نبود … پیدا شد … آشنا شد … دوست شد … مهر شد … گرم شد
عشق شد … یار شد … تار شد … بد شد … رد شد … سرد شد
غم شد … بغض شد … اشک شد … آه شد … دور شد … گم شد
تمام شد
 
 
دلواپسی من از نیامدنت نیست!
می ترسم
در پس این دل دل زدن ها
بیایی و دلخواه تو
نباشم
 
 
 
عــشـق ؛
زیـــــبـاتـــریــن لـــذّتـــیـست ..
کــه بـه وقــت ِ ارتـــکاب ِ آن ..
خـــــدا ،
بـــــرای ِ بـــــشر ..
ایــــستــاده “دســـت” مــــــیـزنــــد …!

 
 
بــخــــــنـد !
میــــخــواهــــم ،
تــــجــدیـــد ِ حــــیــات کــــنـم …!

 
  
اگر دل کندن آسان بود فرهاد به جای بیستون دل میکند
 
  
نه بــآل بـــآل میـ‍زنی
نه دل دل مـیکـنی
نه داد و بیداد میـکـنی
نه گــریه میـکنی
نه سـرت میزنی به دیوار
نه مـشـتت میکوبی به دیوار
از یه جایی به بـَعد فـَقط سکوت میکنی سکوت !
 
 
 
لبخند بزن !!!عکاس مدام اين جمله راتکرار ميکند اصلا برايش مهم نيست که دروجودت حتي يک بهانه براي شادماني نيست.
 
 
تو زندگی ، یه جایی هست ، بعد از کلی دویدن ، یهو وایمیستی ، سرتو میندازی پایین و آروم میگی : دیگه زورم نمی رسه !
 
  
دلتنگم ، برای کسی که مدتهاست بی آن که باشد ، هر لحظه زندگی اش کرده ام .
 
 
خوش به حال فرهاد که تلخ ترین خاطره ی زندگیش هم شیرین بود…!
 
  
کسانیکه قدر دستان نوازشگر را ندانند ، عاقبت پاهای لگدکوب را می بوسند
 
 
چقـــدر کم توقع شده ام ….
نه آغوشت را می خواهـــم ،
نه یک بوســـه
نه حتـــی بودنت را
همیـــن که بیایــی و از کنـــارم رد شوی کافی است
مرا به آرامش می رسانــد حتــی
اصطکــاک سایه هایمـــان
 
 
 
حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه بود!!!


+ نوشته شده در جمعه 6 ارديبهشت 1392برچسب:, ساعت 14:22 توسط رها |

 

چقدر سخت است بجای تو همه ی رویای با تو بودن را در آغوش بکشم. . .
 
 
ولت میکنم و میرم…ن اینکه دوست نداشته باشم.نه!بین خودمون باشه …از نخودی بودن “متنفرم!!!”
 
 
 مرگ کجایی که زندگی مرا کشت ؟؟؟

 
 
دلمان کوچک است ،
ولی آنقدر جا دارد که برای هر عزیزی که دوستش داریم ،
نیمکتی بگذاریم برای همیشه ی عمر

 
 
 
وقتی دوستدارد و دوسش داری ب تقدیر اعتماد کن , مانند کودک یک ساله ای که وقتی او را به هوا می اندازند می خندد/عچون ایمان دارد او را میگیرند
 
 
 
مرا دید و نشناخت
این بود درد
آهای ایوب کجایی بیا تا برایت از صبر بگویم
 
 
 
قله ای که چند بار فتح بشه بی شک یه روزی تفریحگاه عمومی میشه ,مواظب دلت باش...
 
 
غمگینم مثل عکسی در اعلامیه ی ترحیم که خنده اش همه را می گریاند!
 
 
 
تراشکار ماهری شده ام
از بس که تو نیامدی و من برای دلم بهانه تراشیدم
 
 
خدایا امشبم مهمانم باش به صرف یک قهوه تلخ,وقتش رسیده  طعم دنیایت را بدانی...
 
 
 
هر چه داشتم برایش رو کردم
اما لعنتی
"اسیر " نشد "سیر" شد!!!!
 
 
 
بی گمان روزی فرا خواهد رسید همچنان که در آغوش کسی خفته ای به یاد من ستاره هارا میشماری تا آرام شوی...
 
 
همرو خط زدیم تا به عشقمون برسیم غافل از این که خودمون خط خورده ی عشقمون بودیم تا به عشقش برسه!
 
 
 
خطش را عوض کرد...
من ماندم و "دوستدارم" هایی که
هرگز تحویل داده نشد...
 
 
 
دریا باش تا بعضی ها از با تو بودن لذت ببرن و بعضی ها که لیاقت تو رو ندارن غرق بشن!
 
 
فراموش شدنی نیستی مانند ماه ک با هیچ دستمالی از شیشه پنجره پاک نمیشود
 
  
 
نه اینکه زانو زده باشم...!
نه...
فقط دلتنگیت سنگین است!
همین!
 
 
 
نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانش نمیکند!
 
 


+ نوشته شده در چهار شنبه 4 ارديبهشت 1392برچسب:, ساعت 13:21 توسط رها |

به نسل های بعد بگویید ...

که نسل ما نه سر پیاز بود نه ته پیاز ...

نسل ما خود پیاز بود ...

که هر که ما رو دید گریه کرد

 

 


از دنیـــای ِ واقــعـی و نــامــردیــاش ! پنــــاه آوردیــــم بــه دنیــای ِ مـجــازی !

غــافـل از این کــه ، آســمون ، هـــمون آسـمونــه ...

 

 

کارمـــان به جایــی رســـیده که طـــوری بایـــد دلتنـــگ شـــویم

که به کســـی بـــرنخـــورد ..!!

 

 


حـقـیـقـت دارد !

کافـی سـت چــمـدان هــایــت را ببــندی

تــا حــاضـر شــونــد ، هـمه

بـــرای ِ از یـــاد بــُـردنــت !

آنـکه بــیشتـر دوستـت میــدارد ، زودتــــر !!!

 

 

امروز…

انگار کسی آمد…

و هوای دلتنگی ات را …

هی در آسمان اتاقم پاشید …

و تو نبودی……

 

 


چقدر سرد است!

وقتی…

دلتنگتم و نیستی

 

 

زمین کَج است…!
اما
من
هنوز هم
خوش رقصی می کنم
به سازِ تو…!

 

 


تـــــــو صـــــادقانـــه دروغ بـــگــو
مـــن عــــاشقانـــه کـــاری خواهم کــرد
“مـــــاه” همیشــه پشــت ابــر بمــاند !
 

 

 

هزاران دستـــــــ هم به سویم دراز شود !
پــــــــس خواهم زد…
تنــــــــــها …
تمنای دستان تـــــــــــو را دارم …
 

 

همه بر سر زبانند و تو در میان جانی …

 

 

صبحی که شروعش با توست ، خورشید دیگر اضافیست !
 

 

نترس جانم...
ظرفيت باور من به اندازه همه دنياست
تو دروغت را بگو...

 

 

بگذار قلبم براي هميشه يخ بزند،نميخواهم كسي شال گردن اضافي اش را دور گردنه احساسم بيندازد

 

 


وقتي دست فشرديم و قول داديم...فقط دست تو مردانه بود و قول من...

 


دلهره هايت را ب باد بسپار
اينجا دليست كه براي آرامشت دستي ب آسمان دارد

 

 

عطر جديدت مبارك
تنت بوي هم آغوشي با غريبه را بيداد ميكند

 

 

ما را از كودكي به جدايي ها عادت دادند همان جايي كه روي تخته سياه نوشتند : خوبها و بدها

 

 


گفتي فراموش كردن كار ساده ايست...
تو فراموش كن من اين ساده ها را بلد نيستم

 

 


من اگر خدا بودم بنده هامو ميشمردم ببينم كه يه وقت يكيشون تنها نمونده باشه... و هواي دونفرها رو انقدر به رخ تك نفرها نمي كشيدم

 

 

به من گفت پا برهنه!!!
همان كسي كه در راهش كفشهايم پاره شد

 

 


+ نوشته شده در چهار شنبه 21 فروردين 1392برچسب:, ساعت 16:48 توسط رها |

 

می روی و من تحمل می کنم نبودنت را
می مانم و تو فراموش می کنی بودنـم را
 
 
دیروز می مردن ، فراموش می شدن آرام آرام
امروز چه زود از یاد می رویم بی آنکه بمیریم
 
 
روزگار استاد فراموشی هاست ، امید وارم شاگردش نباشی !!!
 
 
تصمیم گرفتم آنقدر کمیاب شوم شاید دلی برایم تنگ شود ، ولی افسوس فراموش شدم !
 
 
بر باد رفته” صد بار بهت است از “از یاد رفته!
 
 
به یاد آوردنت هر روز ، درد آورترین شکل فراموشی ست !
 
 
میدونی بن بست زندگی کجاست ؟
جایی که نه حق خواستن داری نه توانایی فراموش کردن
 
 
برات گردنبندی از گریه خریدم !
یادت باشه اگه فراموشم کنی ، گریه هام گردن توست !
 
 
کاش مىشد بدونى که فراموش کردنت مثل برآورده شدن آرزوهایم محال است
 
 
نبودن هیچگاه به تلخی فراموش کردن یک بودن نیست
 
 
خاطرات ناقوس هایی هستند که در ایام فراموشی به صدا در می آیند
 
 
ما بخار شیشه ایم ؛ نازمون کنی اشکمون در میاد چه برسه فراموشمون کنی !
 
 

 

 

 

 

 

 

 

خاطره تنها مدرکی است که فراموشی را محکوم می کند ، پس بمان در خاطرم !

 


+ نوشته شده در جمعه 2 فروردين 1392برچسب:, ساعت 1:8 توسط رها |

 

چقدر آبروی دلم را خریده اند این سه نقطه ها
 
 
گفتی قیدت را بزنم اما ندانستی که دوست داشتن من از اول هم بی قید و شرط بود !
 
 
من هم مثل خیلی از عاشق ها از تو یادگاری دارم ولی یادگاری من با بقیه فرق داره ؛ یادگاری من از تو سینه ای پر از درده !
 
 
وقتی که رفت و منو از یاد برد
هرچی که داشتم همه رو باد برد !
 
 
کار سختی پیش رو دارم : بعد از رفتنت باید زنده بمانم !

 
 
سکوت تو سهمگین تر از سکوت ابرهاست ؛ هرگاه تو سکوت می کنی من می بارم !
شاید به همین خاطر سکوت کرده ای چون تو باران را دوست داری
 
 
منتظر قطارم ، قطاری که مسافرم در آن نیست و من در ایستگاه نیستم ؛ من روی ریلم !
 
 
دل من همانند اتوبوس های شهر شده !
غصه ها سوار میشوند فشرده به روی هم و من راننده ام که فریاد میزنم :
دیگر سوار نشوید ، جا نیست !
 
 
در باز و بسته شد ، حتما باد باز شوخی اش گرفته و باز ادای آمدنت را درمیاورد تا دلم را در قفس دلتنگی بلرزاند ؛ افسوس که نمیداند صدای پایت را حفظم
 
 
بعد از مرگم همه اعضای بدنم را اهدا کنید به جز قلبم
قلبم را در اعماق زمین دفن کنید تا آرام گیرد ، آخر قلب زخمی من دیگر نای تپیدن برای کسی را ندارد !
راستی یادم رفت ، خاکسترهای جگرم را هم دفن کنید
 
 
بغض آخرین دیدارمان را پلک نمی زنم ، می ترسم دنیا را سیل ببرد !
 
 
نیا لطفا !
میدانم می آیی ، لبخند نمیزنی ، میمیرم !
 
 
تو که نباشی با چتر هم که قدم میزنم ، گونه هایم خیس میشود
 
 
می شنوی ؟ دیگر صدای نفسم نمی آید ، به دار کشیده مرا بغض نبودنت !
 
 
ساده نیست گذشتن از کسی که گذشته هایت را ساخته !
 
 
کاش میشد یک لحظه جایمان را با هم عوض کنیم شاید تو میفهمیدی چقدر بی انصافی و من می فهمیدم چرا ؟
 
 

آخرش یک اعلامیه ترحیم چاپ می کنم با عکسی دونفره و برای کسانی که هیچوقت نمی فهمند به زبان ساده توضیح می دهم آن که خاک کردید اوست ؛ آن که مرده است منم


+ نوشته شده در پنج شنبه 1 فروردين 1392برچسب:, ساعت 23:42 توسط رها |

 

در انتظار تو ، کاسه ی صبر که هیچ، صبر کاسه هم لبریز شد
 
 
عشق یک اتفاق است ، نه انتخاب !
اگر انتخاب باشد
،با یک اتفاق از بین می رود !
 
 
عشق چیست ؟
صاعقه ایست بین دو نگاه !
پس از آن بارش باران محبت در دل ها
 
 
عشق غالبا یک عذاب است ولی محروم ماندن از آن مرگ است !
 
 
 
مرا پاپتی خواند ، آنکه در راهش کفشهایم پاره شد
 
 
 
یه وقتایی اونقدر هیچکس حالی ازت نمی پرسه که آدم شک میکنه نکنه مرده و خبر نداره

 
 
.
خدایا ، تمام خنده های تلخ امروزم را می دهم ،
یکی از آن گریه های شیرین کودکیم را پس بده

 
 
 
برای دل من همیشه “تو” خواهی ماند ،
حتی اگر مخاطب تمام این نوشته هایم “او” شوند
 
 
تو را ..
با دلی پر از خواستن می خواهم ..
همان چیزهائی ..
که من آرزو می کنم..
و “تو
همه را یکجا داری ..
 
 
قلبم
شاتر دوربین عکاسی‌ است که منم . !
به تو که می‌رسم ، تند می‌ زند
برای ثبت لحظه‌ها . . .
 
 
 
دیــوانـــه ام مــی کــنــد
فــکــر ایــنــکـــه
زنــده زنــده نــیــمــی از مــن را از مــن جـدا کـنـنـد
لـطـفــا
تــا زنـده ام بـــــــــــــمان

 
 
 
هر جا که می بینم نوشته است :
خواستن توانستن است
آتش می گیرم !
یعنی او نخواست که نشد ؟!

 
 
 

نمیدانی … !
چطور گیج می شوم
وقتی هرچه می گردم
معنی نگاهت
در هیچ فرهنگ لغتی
پیدا نمی شود … !

 

وقتی گرمای نگاه تو نیست این میشود حال و روز زمستانی من :
سرماخوردگیهای پی در پی ، تب و لرز های بی پایان … !
 
 
بعد از مـرگـم
قـلــبـم را جــدا از مـن خـــاک کنید
من و دلـــم هیچ گاه
آبـمـان توی یک جـوی نرفت
 
 
این روزها
همه چیز بوی تو را دارد
حتی هوا
آنقدر زیاد که دوست دارم
رگهایم هم احساست کنند ….
 
 
پیچک می شوم ، وحشی می پیچم به پروپایت
تاحتی نتوانی آنی بی “من” بودن را زندگی کنی
 
 
 
چه خوب است که هستى
وقتى که هستى ورود هر غریبه اى به این سراى پر از تو ممنوع میشود
و این براى بیتابى من تاب است
 
 
 
 


+ نوشته شده در یک شنبه 27 اسفند 1391برچسب:, ساعت 18:40 توسط رها |

 

آخرین تماشایت را پلک نخواهم زد ، مبادا تصویرت در چشمانم آواره شود.
 
 
میگویم سلام ، هیچکس جوابم را نمیدهد ، پس خدانگهدار میگویم شاید از سر اتفاق ، یک نفر دست هایش تکان بخورد .
 
 
رفتی اما من پنجره را تا قیامت باز میگذارم مگر یک روز از خم کوچه نمایان شوی وبرایم دستی تکان دهی
 
 
 
پشت سر گذاشتن خاطره ها

همه ی عشقا و دلبستگی ها
 
خیلی سخته ولی چاره نداری

جاده فریاد می زنه بیا
 
 
 
نه نمیدانی! هیچکس نمیداند!
پشت این چهره ی ارام در دلم چه میگذرد!
نمیدانی کسی نمیداند!...
این ارامش ظاهر و این دل ناارام چقدر خسته ام میکند....!
 
 
 
 
دستهایم را تا ابرها بالا برده ای
و ابرها را تا چشمهایم پایین
عشق را در کجای دلم …..
پنهانکرده ای که :
هیچ دستی به آن نمیرسد !
 
 
 
 
همیشه

در بدترین لحظه ها

تنها رها می کنی مرا و

بدترینِ لحظه ها

وقتی است

که تو

مرا

تنها
رها می کنی ...
 
 
  
غریبه
نمیدانم
گنجشک هاکه آنقدر شبیه همند
چطور همدیگر را میشناسند
و نمیدانم
چقدر شبیه من هست
که تو دیگر مرا نمیشناسی!
 
 
مگر بین منو تو چقدر فاصله است که هر چقدر سکوت میکنم ... نمیشنوی ؟..
سرفه می کنم بیرون نمی پرد ، سکوت بدی در گلویم نشسته.....
 
 
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم . . .
مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
 
 
 
روزهاست از سقف لحظه هایم یاد تو می چکد
اگر باران بند بیاید از این خانه می روم . .
 
 
 
 میدونی خوش بخت ترین زوج دنیا کیه … ؟

خنده و گریه . . . . !

به ندرت با هم دیده میشن اما وقتی با هم دیده میشن

اون بهترین لحظه ی زندگیه…..!
 
 
از در و دیوار قلبم نم دلتنگی می باره

بگو که دستات هنوزم واسه من یه چتری داره

دستامو تنها گذاشتی تو نمی دونی چیه دردم

از همون لحظه که رفتی دیگه زندگی نکردم...
 
 
 
در من ابری نهفته است که به آفتاب می خندد. چترت را فراموش کن اگر به سوی من می آیی. فراموش کن اگر از آسمان غمی داری .با من اینجا آرامش بی کران بارانی است که از چشمان تو سال هاست می بارد
 
 
 
آنجا که چشمای مشتاقی برای انسانی اشک میریزد ,زندگی ارزش رنج کشیدن دارد!
 
 
 
کسانیکه دوسشان دارم را مرور میکنم تا خاموشیم را به حساب فراموشیم نگذارند...
 
 
 
بی منطق ترین عضو بدنم چشمام هستند ,می بینند که دیگه دوسم نداری اما هنوز تشنه دیدنت هستند...
 
 
سخت است ...خیلی سخت وقتی بدانی او کجای زندگی توست ولی ندانی تو کجای زندگی او هستی!!!
 
 
همه نیمکتهای پارک دو نفره اند... بیخیال ,روی چمن میشینم!
 
 
 
دل است دیگر... اگر می فهمید نمی گرفت!
 
 
 
نه,گریه نمیکنم !چیزی در چشمانم رفته ...به گمانم یک خاطره است!
 
 
رفتن بهونه نمیخواد ,بهونه های رفتن که تموم بشه...کافیه!
 
 
عشق حقیقی ,هیچ وقت یکنواخت و آرام پیش نمیره!
 
 

 


+ نوشته شده در چهار شنبه 16 اسفند 1391برچسب:, ساعت 13:22 توسط رها |

 

دلم کمی خدا می خواهد.....

کمی سکوت....

دلم دل بریدن می خواهد....!!

کمی اشک...کمی بهت....کمی آغوش آسمانی.....!!

کمی دور شدن از این جنس آدم.........!!!!!
 
 
 
در حقیقت آدم در یه سکانس از زندگیش

گیر میکنه و بعد مهم نیست تاکجاپیش میره،

تا هر جایی هم که بره باز با یه چشم

به هم زدن برمیگرده به همان

سکانس ، همان سال ، همان روز ،

همان لحظه....

و پیر شدن انسان از این لحظه شروع میشه !
 
 
 
نیا باران زمین جای قشنگی نیست

من ازجنس زمینم خوب میدانم كه اینجا جمعه بازاراست

ودیدم عشق رادر بسته های زرد كوچك نسیه میدادند

دراینجا قدر مردم رابه جواندازه میگردند

دراینجا شعر حافظ رابه فال كولیان دربدراندازه میگیرند

نیا باران زمین جای قشنگی نیست...
 
 
دنيا هر چقدر هم که کوچک باشد ,

تو از من دور شده ای و اين

تمام واقعيت هاست !!!
 
 
  
چه تلخ محاکمه می شود زمستان

که برای جان دادن به درخت

خود جان می دهد

و چه ناعادلانه کمی آن طرف تر

همه چيز به اسم بهار تمام می شود .....

 
 
 
در شهری که خورشید را به قیمت شمعی نمیخرند پروانه شدن ,ینی تباهی....
 
  
در وا میشود, بسته میشود,در هم وابسته میشود!ما که آدمیم...
 
 
 
به خدا بگویید زمستانش را سرد نیست جمع کند تکرار فصلهایش را,من در تابستانش هم از سوز سردتهایی دندان به دندان ساییده ام!
 
 
تک پرم نبودی!
خیالی نیست دیگری پرپرت میکند....
 
 
 
اگر کسی بهت گفت یارت چجوری بود ؟
بگو نامرد نبود,تا آخرش بود ولی قسمت نبود...
 
 
 
درد داره میشه تمام زندگیت ولی هیچ جای زندگیت حضور نداره...
 
 
اگر به یادت نمیام دلیل فراموشی تو نیست...من ترس از ارتفاع دارم....
 
 
خدایا دستانی را به دستانم بده که پاهایش با دیگری راه نرود...
 
 
 
دریا برای مرغابی تفریحی بیش نیست اما برای ماهی زندگیه,پس برای اونیکه عاشقته ماهی باش نه مرغابی!
 
 
من به جای خالیش بیشتر از خودش عادت کرده ام ... اعتراف تلخیست...!!!
 
 
 
لعنت به تو ای" دل "
همیشه...
جایی جا میمانی که تو را نمی خواهند...
 
 
 
من زانو هایم را به آغوش کشیده بودم وقتی او برای آغوش دیگری زانو زده بود....
 
 
 
دیگر به کسی نمیگویم دوستدارم انگار دوست دارم های من خداحافظ شنیده میشود!


+ نوشته شده در سه شنبه 15 اسفند 1391برچسب:, ساعت 14:39 توسط رها |

 

آدم ” به خدا خیانت کرد !!
خدا غم آفرید . . . تنهایی آفرید . . . بغض آفرید . . .
اما راضی نشد . . .
کمی تامل کرد . .
آنگاه “ عشق ” آفرید !
نفس راحتی کشید !!
انتقامش را گرفته بود از آدم . . .
 
 
 
ه کدامین گناه از بهشت آغوشت رانده شدم؟
من که حتی وسوسه ی سیب نداشتم . . .
 
 
 
 
کافیست !
عاشق ترین مرد  آدم بود که بهشت را به لبخند حوا فروخت !! دوباره سیب بچین حوا
من خسته ام ، بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند . . .
 
 
 
 
گفت: حالت را نمی پرسم
می دانم خوبی, عکس هایت همه با لبخندند!!
و نمی دانست عکاس که می گوید سیب
من یاد حماقت حوا می افتم
و پوزخند می زنم . . .
 
 
 
حوا به آدم گفت:
 دوستم داری؟؟
و آدم گفت:
مگه چاره دیگه ای هم دارم؟؟؟؟؟
و اینگونه بود که عشق آغاز شد
 
 
 
چه فرقی میکند وسوسه سیب یا حوا . . .
برای کسی که آدم نیست؟؟

 

 

از شروع نفس های حضرت آدم تا پایان نفس های آخرین آدم دوستت دارم . . .

 


+ نوشته شده در شنبه 5 اسفند 1391برچسب:, ساعت 20:43 توسط رها |

 

آشپزی ام خوب نیست ؛ اشک پشت پا بریزم برایت ؟
 
 
عــطر ِ تَنت روی ِ پــیراهنـم مــانده ..
   
امــروز بـویــیدَمَش عمــیق ِ عمــیق ِ!
   
و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگین تر کردم!
   
و به یــاد آوردم که دیـگر ، تـنـت سـهم ِ دیگری ست
   
و غمــت سـهم ِ مــن!
 
 
 
راه میروم و شهر زیر پاهایم تمام میشود !
   
تو … هیچ کجا نیستی
 
 
 
حتی دوباره لبخند زدن هم دل میخواهد که من دیگر ندارم !
 
 
خاطرات آدم مثل یه تیغ کند میمونه که رو رگت میکشی!
   
نمیبره اما تا میتونه زخمیت میکنه
 
 
به من گفت برو گورِت رو گم کن
   
و حالا هر روز با گریه به دنبال قبر من می گردد !
   
کاش آرام پیش خودت و زیر زبانی می گفتی:
    “
زبانم لال !
 
 
من که به هیچ دردی نمیخورم
   
این دردها هستند که چپ و راست به من میخورند
کاش بودی تا من نیز چیزی برای از دست دادن داشتم
 
 
چند تکه از تو
   
پریشان افتاد
   
ته فنجانی که فالم را می گرفت
   
می گفت آرام نیستی
   
و فردا هیچ نامه ای نخواهد آمد
 
 
 
شاید چشم های ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشک های مان شسته شوند
   
تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف تری ببینیم
 
 
به سادگی رفـت ؛ نــه اینکه دوستم نداشت !
   
نـــــــــه ، فهمید خیییییییلی دوستش دارم !
 
 
 
من ماندم و حلقه طنابی در مشت
   
با رفتن تو به زندگی کردم پشت
   
بگذار فردا برسد می شنوی
   
دیروز غروب ، عاشقی خود را کشت


+ نوشته شده در جمعه 4 اسفند 1391برچسب:, ساعت 22:26 توسط رها |

 

گـفـت : بـگـو ضـمـایـر را
گـفـتـم : مــَن مـَن مـَن مــَن مَــن مــَن
گـفـت:فــقـط مــن ؟
گـفـتـم: بـقـیـه رفـتـه انـــد
 
 
 
 
دلم درد می کند
انگار
خام بودند
خیال هایی که به خوردم داده بودی  . . .
 
 
بیادتم....
حتی اگر قرار باشد شبی بی چراغ در حسرت یافتنت تمام کوچه ها را قدم بزنم...
 
 
 
گاه سکوت معجزه میکند...
و تو می آموزی که همیشه بودن در فریاد نیست...
 
 
 
نه چتر با خود داشتی...
نه روزنامه...
نه چمدان...
عاشقت شدم...
از کجا باید میدانستم مسافری؟؟
 
 
 
 
اگه سراب دیدید ، تظاهر کنید که ازش آب میخورید و سیراب رد میشید.
نزارید به دروغش افتخار کنه
 
 
 
 
زندگی رو از شیشه ی جلو نگاه کن ، نه از آیینه ی عقب . . .
 
 
دوستت دارم ، رازیست که در میان حنجره ام دق میکند ، وقتی که نیستی . . .
 
 
 
همه ی بغض من
تقدیم غرورت باد!
غروری که
لذت دریا را به چشمانت حرام کرد . . .
 
 
 
گاهی هیچ کس را نداشته باشی بهتر است
داشتن ِ بعضی ها تنهاترت می کند . . .
 
 
 
اگر دوستم داری بلند فریاد بزن حتی اگرنشنوم باورت می کنم  عشقم . . .
 
 
 
عشق آدم را داغ می کند و دوست داشتن آدم را پخته می کند
هر داغی یک روز سرد می شود ، ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمی شود . . .
دوستت دارم
 
 
 
سیب هنوز هم شیرین است
هنوز هم آدم بهشت را به لبخند حوا می فروشد ، شیطان بهانه بو
 
 
 
کـوتـاه مـی گـویـم دوسـتت دارم اما
از دوست داشـتـنـت کـوتـاه نـمـی آیم . . .
 
 
 
خواستم پاره گریبان کنم از دست غمت
دستم از ضعف
دریغا
به گریبان نرسید
 
 
 
راست یا دروغ مهم نیست ! تو فقط با من حرف بزن !
چشمانت زیرنویس می کنند !
 
 
 
عاشقم ا گر نیستی لطفی کن نفرت بورز
بی تفاوت بودنت هر لحظه آبم میکند .
 
 
 
چقدر تلخ است بعد از سال ها انتظار
نیمه گم شده ات را کامل بیابی . . .
 
 
 
نمایشگاه زده ام
بیا و تماشا کن
تمام روزهای نبودنت را آه کشیده ام
و با حسرت قاب گرفته ام .


+ نوشته شده در جمعه 4 اسفند 1391برچسب:, ساعت 21:57 توسط رها |

 

 
کنارم گذاشته ای تلخم کنی؟؟؟؟
هه!!!!
شرابی شدم ناب...
حسرتم را بکش....!!!
 
 
گریه ام میگیرد از او که تموم زندگیم بود

و الان منت دیگری را میکشد...
 
 
من آن رودم كه تنها آب دارم ، نگاهي خسته و بي تاب دارم من عشق نور دارم در دل اما ، فقط تصويري از مهتاب دارم
 
  
چه احساس بدیست....

وقتی با تمام وجودت کسی را دوست داری و او برای

دیدن قلبت میخواهد دکمه های لباست را باز کند...!!!
 


+ نوشته شده در چهار شنبه 2 اسفند 1391برچسب:, ساعت 23:36 توسط رها |

 

 
مـهـربـانـی تـا کـــــــی ؟؟
بـگـذارسـخـت باشم و سـرد !!
بـاران کـه بـاریــد … چـتـر بـگـیـرم و چـکـمـه !!!
خـورشـیـدکـه تـابـیـد … پـنـجـره ببـندم و تـاریـک !!!
اشـک کـه آمـد … دسـتـمـالـی بـردارم و خـشـک !!!
او کـه رفـت نـیـشخـنـدی بـزنـم و سـوت
 
 
تو روزگار رفته ببین چی سهم ما شد
از عاشقی تباهی
 از زندگی مصیبت
از دوستی شکستو
از سادگی خیانت . .
 
چـه کـسـی غـمگیـن تـر است؟

آنـکه میـمانـد ؟

یـا آنـکـه میـرود ؟

هـیـچـکـس از دل دیـگـری خـبـر نـدارد
 
 
اسمش نه عشق است,نه علاقه,نه حتی عادت
حماقت محض است دلتنگ کسی باشی که دلش با تو نیست!
 


در زندگی بارون نباش که فکر کنند با منت خودتو به شیشه می کوبی ابر باش تا منتظرت باشن که بباری
 
 
 
یه وقتایی دلم میخواد یکی از پشت سر چشمامو بگیره و ازم بپرسه اگه گفتی من کیم؟؟
من هم دستاشو بگیرم و بگم هرکی هستی بمون که خیلی تنهام...!!
 
 
خسته ام مثل درخت سروی که سال ها در برابر طوفان ایستاد و روزی که به نسیمی دل داد ، شکست

 

 

خسته ام مثل درخت سروی که سال ها در برابر طوفان ایستاد و روزی که به نسیمی دل داد ، شکست


+ نوشته شده در پنج شنبه 26 بهمن 1391برچسب:, ساعت 18:52 توسط رها |

 

اگر قصد ماندگــــــاری ندارید یادگـــــاری هم نگذارید
 
 
می کوشم غمهایم را غرق کنم ، اما بی شرف ها یاد گرفته اند ، شنا کنند..
 
 
 
خسته ام! نه اینکه کوه کنده باشم نه …! دل کنــــــــده ام!
آغوش خالیم از تو ، پرانتزی است بدون شرح...
 
 
 
ﻣﺘﺮﺳﮏ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺯﺩﻧﺪ ، ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﺩﻭﺳﺘﻲ ﺑﺎ ﭘﺮﻧﺪﻩ…! ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺗﺎﺭﺍﺝ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻮﺳﻪ ﺍﻱ ﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﺭﺍﺳﺖ
ﻣﻴﮕﻔﺘﻲ ﮐﻪﺍﻳﻨﺠﺎ”ﻗﺤﻄﻲ ﻋﺎﻃﻔﻪ”ﻫﺎﺳﺖ...
 
 
 
خوب هم که باشی ، از بس بَدی دیده اند خوبیهایت را باور نمیکنند. نفرین به شهری که در آن غریبه ها آشناترند
 
 
 
در کودکی در کدام بازی ، راهت ندادند… که امروز ، اینقدر دیوانه وار ،…. تشنه ی “بازی کردن ” با آدم هایی؟؟؟
 
 
 
 
رسم زمانه است اگر نرم باشی تو را له میکنند اگر خشک باشی تو را میشکنند...
 
 
 
گـاهــی نمـی دانــی از دسـت داده ای .. یـــا از دسـت رفـــتـه ای...
 
 
 
به دل نگیر، آدمها اینطوری اند، سیگار هم کامش را که داد ، زیـر پا ، لِه اش می کنند...
 
 
 
گول دنیا را نخور ماهیان شهر ما از کوسه ها وحشی ترند بره های این حوالی گرگ ها را میدرند سایه از سایه
هراسان در میان کوچه ها زنده ها هم آبروی مردگان را میبرند
 
 
 
قبر منو خیلی بزرگ بسازین….چون یی دنیا آرزو با خودم به گور میبرم
 
 
 
بـزرگ که میشــــوی ؛ غصـه هایت زودتـر از خـودت قـد می کشــند ، درد هـایت نــیز ! غــافل از آنکه لبخــندهـایت را ، در آلبــوم کـودکــی ات جــا گــذاشتــی
 
 
ممتد مانده ام ؛ انگار سکون عجیبی ، در شب ، میان ذهن من ؛ جولان می دهد مثل در خواب رفتن یک رویا ، با تصویری تمام سیاه...
 
 
 
آرام در گوشه ای نشسته ام .. کار از چسب و باند و پانسمان گذشته زخم به روحم رسیده
 
 
نوشته هایم را می خوانی… و می گویی: چه زیبا! راستی… دردهای آدم ها زیبایی دارد…؟!؟!؟!
 
 
سخت ترین فعلی که برایت به سادگی صرف کردم عمرم بود
 
 
 
بعضی وقت ها ‌ چنان کیشت می کنند ‌ که سالهای سال مات می مانی
 
 
 
دیدی که سخــــت نیســـــت تنها بدون مــــــــــن ؟!! دیدی صبح می شود شب ها بدون مـــــــــن !! این نبض زندگی بــــــــی وقفه می زند… فرقی نمی کند با مــــــن …بدون مــــــن… دیــــــروز گر چه ســـــــخت امروزم هم گذشت! طوری نمی شود فردا بدون مــــــن !!!
 
 
اگه میدونستی قطره بارون وقت دورشدن ازابراچه حسی داشت اگرمیدونستی یه بندر وقت رفتن کشتی ها چه تنها میشه، اگرمیدونستی درخت کاج وقت پرکشیدن پرنده هاچه غمگین میشه، اگرمیدونستی رفتنت چه آتشی به جونم کشید اون وقت این قدرراحت نمیگفتی خداحافظ
 
تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند… وای سهراب کجایی آخر؟ زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند ! تو کجایی سهراب؟ که همین نزدیکی عشق را دار زدند ! ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالی ست… دل خوش سیری چند صبر کن سهراب… گفته بودی قایقی خواهی ساخت ! قایقت جا دارد؟ من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم
 
 
 
کاش میشد هیچکس تنها نبود
کاش میشد دیدنت رویا نبود
گفته بودی باتو میمانم ولی
رفتی و گفتی که اینجا جا نبود
سالیان سال تنها مانده ام
شاید این رفتن سزای من نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دستهای تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی که فردا میرسی
کاش روز دیدنت فردا نبود ...
 
 
می نویسم: " د ی د ا ر"
تو اگر بی من و دلتنگ منی یک به یک فاصله ها را بردار
 
 
 
به تو که فکر می کنم
بی اختیار
به حماقت خود لبخند می زنم
سیاه لشکری بودم
در عشق تو
و فکر می کردم بازیگر نقش اولم ...
افسوس.
 
 
 

چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن در جاده ای که در آن هیچ بادی نمیوزد
 
 

واژه هایم رنگ باران دارد وقتی از تو مینوسم
قلبم خیس دلتنگی است وچشمانم طوفانی
 
 


+ نوشته شده در جمعه 20 بهمن 1391برچسب:, ساعت 18:41 توسط رها |

 

شاید قانون دنیا همین باشد ، من صاحب آرزویی باشم که شیرینی تعبیرش از آن دیگریست
 
 
عدالت بود یا خیانت؟وقتی نوشت دوستدارم و برای دو نفر فرستاد...
 
 
این روزها ، حالم همچون دایره ای میماند که هیچ گوشه ای برایش دنج نیست....
 
 
دیر باریدی باران ، دیر...!!
من مدتهاست در حجم نبودن کسی خشکیده ام....
 
 
دیشب خدا آهسته در گوشم گفت :دیگه بسه ،باران هم از اشکایت خجالت میکشد....!!!
 
 
به بودن ها دیرعادت کن....و به نبودن ها زود ....آدم ها نبودن را بهتر بلندند....!!!
 
 
همه مرا با خنده های بلند می شناسند ،بیچاره بالشم با گریه های بی صدا...
 
 
هیس !!!! آرامتر باشید...
عشقم در آغوش دیگری خوابش یرده!!!!
 
 
دیگه به کسی اعتماد نکن حتی به چشمات... چون وقتی عاشقی چشماتم بهت دروغ میگن!
 
مدام میگفتی :خیالت تخت ،من وفا دارم ... ومن چه ساده لوحانه خیالم را تخت کردم برای عشق بازی تو با دیگری!!
 
 
دچار "مرگ عاطفی "شده ام ،متقاضی باشد...
زندگی ام را" اهدا" میکنم....
 
 
تا یادت میکنم" باران "میاید نمیدانستم لمس خیالت هم وضو میخواهد!
 
 


+ نوشته شده در چهار شنبه 18 بهمن 1391برچسب:, ساعت 23:7 توسط رها |

 

چه نقاش ماهري است ...
فكر و خيال ...
وقتي كه دانه دانه موهايت را سفيد مي كند ...
 
 
طعم سیب میدهد لب هایش و من گناهکارترین حوّای زمینم
بهشت همینجاست ، در آغوش تو با لب های ممنوعه ات . . . ! 
 
 
میدانم مدت هاست که ارزان شده ام
چانه میزنم تا مفد نفروشنم ...
 
وقتی پاهایت یاری ات نکنند ،
!…“بن بست ” همان جایست که ایستاده ای 
 
 
مــــــے دآنـــستَم دیـــــگَر هیـ ـچ کَــ ـس بَرآیـ ـَم
او نــمـ ـے شَـ ـوَد...
حَتــ ـے
خــــــودَش
 
 
اینــــجـا ،
جــایـی بـــرای ِ کسی ، خـــالی ست...
حجـــم ِ خـسته ی چــشم هـــا ،
خبـــرش را آورده انـــد ..
 
 
میخواهم دنیا را بدهم برایم تنگ کنند

به اندازه " آغوش " تو

تا وقتی به آغوشت میرسم....

بدانم همه دنیا از آن من است
 
 
انقدر مرا سرد کرد .از خودش......از عشق
که حالا بجای دل بستن یخ بسته ام!
اهای!روی احساسم پا نذارید
لیز میخورید......!
 
 
هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگيچنين است...
مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند....ومي روند.
وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني
راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثلهمه فلاني ها....؟
 
 
مرا از چه می ترسانی؟؟
از عشــــق؟!
از دوست داشتنت یا دوست داشته شدنم؟؟!
کجای کاری؟!
که دیگر " تــــــــــــو" همهی " مــــــن " هستی
خودتـــــــ را از خودتـــــــــ میترسانی؟!!
 
 
مردم میمیرند به همین سادگی
و تو هرگز نمیتوانی باور کنی
کسی را که دوست داری
یک روز از دست میدهی.
برای همین است که
من خودخواهی میکنم
و دوست دارم زودتر از او بمیرم.
به کسی نگوئید
امّا از تنها ماندن میترسم
 
 
شب یعنی:یاد تو......صبح یعنی:دلتنگم برای تو
 
ظهر یعنی:انتظار تو.....عصر یعنی:رویای دیدن تو
 
و تو یعنی: تمام لحظه های من
 
 
 
به خودم قول میدهم كه فراموشـت كنم !
وقتی صبح می شود
تو را كه نه .... ولی !
قولم را فراموش می كنم ....!!!
 
 
 
چه کسی گفته
بخند تا دنيا به رويت بخندد؟؟؟

همه اش افسانه است...

وقتى خنديدى،
دنيايى،عزمش را جزم مى كند
تا عاجزانه

زار بزنى......
 
 
 
.به شمارش نشستم ...!
....
یک روز ....!
...
دو روز ...!
...
یـک هفتــه...!
....
یــک ســـــال ....!
....
یـــــــک عمـــــــــر ....!
..
آری یـــــــک عمـــــــــــــــــــــــ ــــر ..!
..
یک عمر به پای تو خواهم نشست..!
..
با مهربانی هایت خو گرفتـــــــــــــه ام ..!
..
مرگ هم توان گسیختن عشق من را ندارد..!
 
 
 
چه بی صدا و خاموش داره خاموش میشه چراغ زندگیم
چه بی بهانه,چه صادقانه , چه ناشیانه سوختم

چه ساده من بی تو شدم و در ظاهر چه آرامــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـ !!!:
 
 
 
بعضي وقت ها چيزي مي نويسي فقط براي يک نفر،
اما دلـــــــــــت میگیرد وقتي يادت مي افتد که هرکســـــــــــي ممکن است بخواند جـــــــــــــــــز آن يـــــــــــــــک نــــــــــــــــــــفر.... ...
 
 
 
زندگی یعنی ناخواسته به دنیا آمدن

مخفیانه گریستن

دیوانه وار عشق ورزیدن

و عاقبت در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمیپذیرد ، مردن...
 
 
 
 
تلخترين حرف : دوستت دارم اما....
شيرين ترين حرف : ....امادوستت دارم

به همين راحتي جابه جايي كلمات زندگي را دگرگون ميكند!!!
 
 
 
دلم تنگ است برای کسی که نمی داند...

نمی داند که بی او به دشت جنون می رود دلم...

می دانم که اگر نزدیکش شوم، دور خواهد شد....

پس بگذار که نداند بی او تنهایم...

دور میمانم که نزدیک بماند...
 
 
 
دیدن عکستــــــ تمام سهم من استــــــــــ


از "تــــــــو"


آن را هم جیره بندی کرده ام


تا مبادا توقعش زیــــاد شود!


دل استــــــ دیگــــــر


ممکن استـــــــ فـــردا خودتــــــــ را از من بخواهد...!
 
 
 
 
چقدر بی موقع دلم میگیرد!

چقدر بی مقدمه دلتنگ میشوم...
دلم اندازه آسمان...اندازه ماتم تمام تنهایی ها گرفته
دلم اندازه وسعت دنیا تنگ شده

دلم...لعنت به دلم!
 
 
 
میخواهمتـــــــــ
ولــــی

دوری

خیلی خیلی دور

نه دســـــــــــتم به دستانـــــــت میرسد

نه چشمانم به نگاهتــــــــــــــــــ
 
 

دلم برايت تنگ شده
مي خواهم آنقدر اشک بريزم
تا غبار فاصله از قلبم تميـــز شود
ولي مي ترسم ...
می ترسم اشکهایم دلگیرت کند
 
 
 
" خداحافظی ات "
عجب خرابه ای به بار آورده!


نگاه کن ...

مدت هاست در تلاشند

مرا از زیر آوار تنهایی هایم بیرون کشند!
 
 
 
مــــن عـــــاشقـــانـــه دوستــــش داشتم

و او به حساب خودش عـــــاقـــــلانـــه طـــــردم کرد!!!

منطــــــــق او,

حتـــــی از حمـــــاقــــت مــــن هـــــم احمقـــــــانـــه تـــر بود!!!!
 
 
درونم غوغاست
ساده میشکنم
با یک تلنگر ِکوچک! ...

اینگونه نبودم ... شــــدم!!
 
دست
م را بگیر...
بگذار یکبار هم که شده،
تمام دنیا در دستان من باشد
 
 
گفتی مرا دوست داری ،
اما دوست داشتنت دو روز است ،
دیروز گذشت و آخرش امروز است!
 
 


+ نوشته شده در دو شنبه 16 بهمن 1391برچسب:, ساعت 19:3 توسط رها |

 

حضورت در قلبم مانند نفس کشیدن است :

آرام.....

بی صدا...
اما :

همیشگی....
 
 
جلوی خاطراتت نوشته ام:

به یاد آورده نشود ...خطر ریزش اشک ....
 
 
از بس خوابت را ديده ام

ديگر نمي گويم “خوابم ميآيد”

ميگويم “يـــــــارم ميآيد
 
 
بــــــرگـــــرد

و زمـــــان را غــــافـــــلـــگيـــــر کـــــــــن

مــــــن بـــا تـــک تـــک ثـــانــــيــــه هـــا شــــرط بــــســــتــه ام...
 
 
زیر باران گریه می کردم آرام و بیصدا تو چتر را بالای سرم گرفتی اما همچنان گونه های من خیس از گریه ماند

و تو هرگز نفهمیدی که چتر باید بالای دلم باشد نه روی سرم ...
 
 
آخر همه چیز خوبه ...اگه هنوز خوب نیست یعنی هنوز به پایان نرسیده ...
 
 
خودت كه هیچ....

تمام دنیا هم بگویند تو مال من نیستی،این دل زبان نفهم....

باز هم....بهانه ات را میگیرد....

امان از این دل زبان نفهم
 
 
خدایا

بابت آن روز که سرت داد کشیدم متاسفم!!!

من عصبانی بودم

برای انسانی که تو میگفتی ارزشَش را ندارد

و من پافشاری میکردم
 
 
 


+ نوشته شده در یک شنبه 15 بهمن 1391برچسب:, ساعت 22:15 توسط رها |

 

ما

به هم نمی رسیم

امّا

بهترین غریبه ات می مانم

که تو را

همیشه دوست خواهد داشت . .

 

 

تـ ـو بـ ـرو

مـ ـن هم برای اینکـ ـه راحـ ـت تربروی

می گویـ ـم : برو “خیـ ـالی نیسـ ـت

امـ ـا

کیسـ ـت که ندانـ ـد

بی تـ ـو

تنهـ ــا چیـ ـزی کـ ــه هسـ ـت…..

خیـ ـال توسـ ـت” ..

 

 

میـــان حرفـــهایــتـــ می نوشتـــی : زندگیـــ زیـــباســتــ

و مـــن همـــ زنــدگـــی را در تــو میــدیــدم

بـــرو اســـتادی خوبـــی هــا !

بــه مــنـ درس وفـــا دادی

و مـــن هــم خــوب فهـــمیـدم

وفـــا یعــنی : خــداحافــظ

.

 

دلتنگی من تمام نمی‌شود

همین که فکر کنم من و تودو نفریم

دلتنگ‌تر می‌شوم برای تو . .

 

امتداد فاصله از اعتبار عاطفه نمی کاهد

همیشه هستی ، همین حوالی . . .

 

 

دل اگر بستی ، محکم نبند ، مراقب باش گره کور نزنی ، او میرود ، تو میمانی و یک گره کور

 


+ نوشته شده در جمعه 13 بهمن 1391برچسب:, ساعت 18:7 توسط رها |

 

هه !
مرا چه به فلسفه ؟؟؟
من هنوز در منطق چشمانت مانده ام !
 
عشق همیشه نافرجام است برای درخت ها !
به آسمان هم که برسند به همدیگر نمی رسند ؛ تبر ها مگر کاری کنند !
 
.
.
هر که به من می رسد ، بوی قفس می دهد ! جز تو که پر می دهی تا بپرانی مرا !
 
دلم می خواهد در آرامش آغوشت طولانی بمیرم !
 
رفتن هم حرف عجیبی است ، شبیه اشتباه آمدن است !
.
.


+ نوشته شده در جمعه 13 بهمن 1391برچسب:, ساعت 17:43 توسط رها |

 

بی خیال است ، خیلی بی خیال ؛ همان کسی که تمام خیال من است
 
خدایا این “قسمت” رو کجا فرستادی که هر وقت نوبت من میشه ، میگن نیست” ؟
 
 
صبر کردن دردناک است ، و فراموش کردن دردناکتر ، ولی از این دو دردناک تر
این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش
 
 
 
نیمه شبی من خواهم رفت ، از دنیائی که مال من نیست
از زمینی که بیهوده مرا بدان بسته اند . . .
 
 
.
دستهایت را زیر تنهاییم ستون کن که من از آوارگی بی تو بودن میترسم.
 
 
تکرار همه چیز تو دنیاخسته کننده است، اما تو مثل نفسی، تکرارت تضمین زندگی است
 
 
تک تک روزهایم را میسوزانم تا چراغی شود برای شبهای بی چراغت ای همنفسم
 
 
 
بغض کن اما..نبار
خشک شو اما..نریز
دیر کن اما..بیا
 
 
.
همه ی کارهایت را بخشیدم
جز آن تردید آخر هنگام رفتنت
که هنوز مرا
به برگشتنت امیدوار نگه داشته . . .
.
 
 

 


+ نوشته شده در جمعه 13 بهمن 1391برچسب:, ساعت 15:46 توسط رها |

 

در زمین عشقی نیست که زمینت نزند، آسمان را دریاب!
 
 
دوست دارم بمیرم و سیاه پوشت کنم، دوست ندارم بمانم و فراموشت کنم..
 
 
به اندازه ی...
بی خیال...
تو فکر کن دوستت ندارم
من از پس اندازه گرفتنش بر نمی آیم!
 
 
هوا سرد است اما سرما نمیخورم
تو نگران نباش ، کلاهی که سرم گذاشتی تا گردنم را پوشانده است...
 
 
چه “شوری” میزند دلم وقتی
در چشم دیگران
انقدر “شیرین” میشوی!
 
 
گاهی تنها ماندن تمرین بدی نیست ، زیرا در همه حال باید منتظر بی وفایی بود
 
 
 
باران که می بارد ، دلم برایت تنگ تر می شود
راه می افتم ، بدون چتر ! من بغض میکنم ، آسمان گریه!
 
 
 
 
جدا موندن از کسی که دوستش داری فرقی با مردن نداره
پس عمری که بی تو میگذرد مرگیست به نام زندگی
 
 
 
 
هر روز نبودنت را بر دیوار خط کشیدم
ببین این دیوار لامروت دیگر جایی برای خط زدن ندارد
خوش به حال تو که خودت را راحت کردی
یک خط کشیدی تنها ، آن هم روی من...
 
 
 
اینجا زمین است، زمین گرد است
تویی که مرا دور زدی!
فردا به خودم خواهی رسید
حال و روزت دیدنیست
 
 
 
دنیای آدم برفی ها دنیای ساده ایست
اگر برف بیاد هست ، اگر برف نیاید نیست
مثل دنیای من ، اگر تو باشی هستم ، اگر نباشی...!
 
 
 
 
عجیب است دریا… تا آدم را غرق خود می کند آن را پس می زند!
 
 
هر بار که می خواهم به سمتت بیایم
یادم می افتد “دلتنگی ” هرگز بهانه خوبی برای تکرار یک اشتباه نیست.
 
 
قلب کال من در فصل دست های تو می رسد
فصلی برای تمام رویاها ، دستی برای تمام فصل ها.
 


+ نوشته شده در دو شنبه 9 بهمن 1391برچسب:, ساعت 16:29 توسط رها |

 

در غمگين ترين لحظات زندگيم شادم که کسي نميداند که چقدر غمگينم . . .
 
 
مدتهاست نه به آمدن کسی دلخوشم
نه از رفتن کسی دلگیر ، بی کسی هم عالمی دارد . . .
 
 
خودم قبول دارم کهنه شده ام
 
آنقدر کهنه ، که می شود روی گرد و خاک تنم یادگاری نوشت
بنویس و برو . . .
 
 
وقتی چشمانم را روی هم میگذارم
خواب مرا نمیبرد ، تو را می آورد ، از میان فرسنگها فاصله . . . !
 
 
چیزی ویرانگرتر از این نیست
که دریابیم فریب همان کسانی را خورده‌ایم که باورشان داشته ایم
 
 
تنهایی قشنگ‌ترین حس دنیاست
چون برای داشتنش نیاز به هیـــــچ‌ کـــــس نداری . . . !
 
 
 
 
موهــــای بلنــــدم را
هیــــچ دوســــت نــــدارم
وقتــــی طنــــابِ دارم می شـــوند
بـــی نــــوازشِ دســــت های تـــــــو . . .
 
 
 
کسی که احساسات ِ تو رو بازی می گیره و تنهات میذاره
چند قدم اونورتر زیر ِ پایِ کسی دیگه داره لِه می شه
شک نکن . . .
 
 
برای من
مهر
در نگاه توست
 
نه اولین ماه پاییز . .
 
 
 
تنهایی من از جایی شروع شد که میان این همه "بود" منتظر یکی بودم که "نبود"
 
 
خواستم چشمهایت را از پشت بگیرم دیدم طاقت اسم هایی که میگویی را ندارم....
 
 
من ندار بودم عروسک قصه هایم پرید! دارا که باشی سارا خودش می اید....
 
گفتی که من به درد تو نمیخورم...!
اما هرگز نفهمیدی ... من تو را برای دردهایم نمیخواستم...
 
 
بر آنچه گذشت وآنجه شکست حسرت نخور زندگی اگر زیبا بود با گریه شروع نمی شد
 
 
آمدنت را حیران بنگرم یا رفتنت را مات بمانم...؟باد آورده را باد میبرد,قبول...اما دلم را که باد نیاورده بود...
 
 
همه چیز را فروختم جز آن صندلی که جای تو بود شاید آن روزی که برگشتی خسته باشی...
 
 
چگونه بفرستم" باورم" را برای تو تا باور کنی "فراموش کردنت"  کار من نیست....
 
 
 
 


+ نوشته شده در جمعه 6 بهمن 1391برچسب:, ساعت 15:34 توسط رها |

 

دنیای زیر آب
شبیه دنیای چشمهای توست
هر چه بیشتر دست و پا می زنم
بیشتر غرق می شوم
 
 
بهشت فاصله ی پلک بالا و پایین من است ، وقتی که به “تو” نگاه میکنم
 

گفتی دوستم داری به اندازه قطرات بارانی که بر روی صورتت میریزد
و من هم دوستت دارم بدون توجه به چتری که روی سرت گرفتی
 
 
لکنت زبان هم بهانه ی خوبیست برای مزه مزه کردن اسمت
 
 
چشمهایت زمین سبز محبت بود و من قانون جاذبه اش را وقتی فهمیدم که سیب سرخ دلم افتاد
 
 
من چک نویس احساسات تو نیستم ، “دوستت دارم” هایت را جای دیگری تمرین کن
 
 
کاش می دانستی در این کویر تنهایی تو را داشتن حس خیس باران است !
 
 

وقتی ناله های خرد شدنت زیر پای باران نوای دل انگیزی شد
چه فرقی می کند برگ سبز کدامین درختی . . .
 
رویاهایم را امشب میگذارم پشت در ، بیچاره رفتگر ، چه بار سنگینی دارد
 
 
مرهم زخم هایم کنج لبان توست ، بوسه نمیخواهم ، سخن بگو
 
 
مهم نیست
دور باشی
یا که نزدیک
از روبه رو بیایی
یا که روی بگردانی از من
ماه را از هر طرف که ببینی ماه است 
 
 
تو تغییر نور را در آسمان تماشا می‌کنی
من چشمهای تو را . . .
 
 
دوام نمیاورم سرمای زمستان امسال را
باید کوچ کنم…  به قشلاق آغوشت . . .
 
 
خیابانهای تنهایی دلی ولگرد میخواهد و اوازم بدون تو سکوتی سرد میخواهد
برایت مرده بودم تا برایم تب کند قلبت….ولی حتی نپرسیدی دلت همدرد میخواهد؟؟
 
 
من که نباشم دنیا یک “من”کم دارد
تو که نباشی من یک “دنیا” کم دارم . . .
 
با تمـام مـداد رنگـی هـای دنـیا
بـه هـر زبـانی که بـدانی یـا نـدانی !
خـالی از هـرتشبیه و استعـاره و ایهـام
تنهـا یکــ جملـه برایـت خـواهـم نوشت :
دوستت دارمــ خاص ترین مخـاطب خـاص دنیـا !
 
اندوهی برای من نیست

چون

آنکه مرا دوست دارد اگر هزار دلیل برای رفتن باشد

رهایم نخواهد کرد

او یک دلیل برای ماندن خواهد یافت . .
 
 
دلــــــم

اگـــر بــرای ِ تــو تـنگ مـی شــود

ببخـش !

روزم ایـن گـونه ، قـشنـگ مـی شـود . . .
 
 
 
همه ی کارهایت را بخشیدم

جز آن تردید آخر هنگام رفتنت

که هنوز مرا

به برگشتنت امیدوار نگه داشته . .
 
 
تو میدانی از مرگ نمیترسم،

فقط، حیف است،

هزار سال بخوابم و خواب تو را نبینم . . .
 
 
 


+ نوشته شده در سه شنبه 26 دی 1391برچسب:, ساعت 20:20 توسط رها |

 

گاه سرسری رد شو و زندگی کن…دقت،”دق ت” میدهد!
 
ا دیروز …هرچه می نوشتم عاشقانه بود !از امروز …هرچه بنویسم صادقانه است !عاشقانه دوستت دارم
 
نزر کردم اگر نیایی پیاده از یادت برم
 
میگوید:آخرخنده گریه است
بهانه ای جورکن بخندم!
بغضی درگلودارم!
 
 
 
این بار که آمدی
دستانت را روی قلبم بگذار
تا بفهمی این دل با دیدن تو نمی تپد
میلـــرزد
 
 
 
 
دلم برای لمس نگاهت سخت دلتنگی میکند ، به کدامین بهانه حواسش را پرت کنم !
 
 
 
عاشق ترین مرد، آدم بود
که بهشت را به لبخند حوا فروخت
 
 
نمی دانی چه رنجیست ماندن
وقتی همه برای رفتن تو دعا می کنند . . .
تنهایی قشنگ‌ترین حس دنیاست
چون برای داشتنش نیاز به هیـــــچ‌ کس نداری . . . !

 
 
نمیدانم چرا بین این همه آدم پیله کردم به تو !
شاید فقط با تو پروانه میشوم . . . !

 
 
هیچ میدانستی
زیباترین عاشقانه ای که برایم گفتی
وقتی بود که اسمم را با “میم” به انتها رساندی . . .
 
 
هرگز نفهمیدم فراموش کردن درد داشت یا فراموش شدن
به هر حال دارم فراموش میکنم فراموش شدنم را . . .
 
 
 
گرگ هم که باشی
عاشق بره ای خواهی شد
که تو را به علف خوردن وا می دارد
و رسالت عشق این است
شدنِ آنچه نیستی !
 
 
 
دوست داشتن ، نه در ازدحام روز گم می شود
نه در خلوت شب
خفته یا بیدار دوست می دارمت . . .
 
 
من دیوانه ی آن لحظه ای هستم که تو دلتنگم شوی
و محکم در آغوشم بگیــری
و شیطنت وار ببوسیم
و من نگذارم !
عشق من ، بوسه با لجبازی ، بیشتر می چسبد !
 
 
 
یک سبد دعای خوشبختی مال تو
دست من بود می گفتم همه دنیا مال تو
 
دوستت دارم
این تعارف نیست
زندگی من است . . .
 
 
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود . . .


+ نوشته شده در شنبه 16 دی 1391برچسب:, ساعت 21:9 توسط رها |

 

صدا بزن مرا
مهم نیست به چه نامی
فقط میم مالکیت را آخرش بگذار
می خواهم باور کنم ، مال تو هستم
 
 
بی بهانه در خاطرمی وفراموش نمیشوی شاید دوست داشتن همین باشد
 
 
کاش میدانستم چه کسی این سرنوشت را برایم بافت… آنوقت به او میگفتم… یقه را آنقدر تنگ بافته ای… که بغض هایم را نمی توانم فرو دهم…!!!
 
 
تعداد دقیق مژه هایت را میدانم تعجب نکن ، مگر زندانی کاری جز شمردن میله های زندانش دارد ؟
 
 
در دلم کودکیست که “بی تو بودنش” را نق میزند، من هیچ، لااقل بهانه ی او باش
 
 
اگه دنبالت میام فقط دارم حرفتو گوش می کنم !
آخه خودت گفتی برو دنبال زندگیت … !
 
 
دوست داشتن که شاخ و دم ندارد !
اگر داشت ، من دیو کوچکی بودم که عاشقانه تو را دوست دارد
 
 
حواسمون باشه دل آدما شیشه نیست که
روی اون « هــا » کنیم بعد با انگشت قلب بکشیم
بعد وایسیم آب شدنش رو تماشا کنیم و کیف کنیم !
رو شیشه نازک دل آدما اگه قلبی کشیدی
باید مردونه پاش وایستی
 
 
برای با تو مترادف شدن
خـــــواهم گذشت
از تمام هم خانواده های خودم
 . .
 
مـــاه من ، ماهـــک من
در کدامیــن شب تقدیرم بجویمت که آسمان تقدیرم همیشه بارانی است . .
شعری خواهم سرود بر وزن تو
که تمام مصرع هایش ، هم قافیه باشد با چشمانت
. . .
 
نوک قله را میخواهم،تا داد بزنم عشق را،تا انعکاس بیابد آنگاه که میگویم”دوستت دارم
 
 


+ نوشته شده در دو شنبه 11 دی 1391برچسب:, ساعت 18:41 توسط رها |

 

از ديروزها به دنبالت دويدم و به اميد ديدارت به امروز رسيدم ولي افسوس...!
افسوس که تو به فرداها سفر کردي
 
 
دعا کردیم که بمانی ، بیائی کنار پنجره ، باران ببارد .
و باز شعر مسافر خاموش خود را بشنوی :
اما دریغ که رفتن راز غریب همین زندگیست .
رفتی پیش از آن که باران ببارد
 
 
آرزوی خیلی ها بودم ! اما اسیر قدرنشناسی "یک" نفر شدم
 
 
چهار فصل کامل نیست ، هوای تو هوای دیگریست
 
 
چه فرقی دارد ، پشت میله ها باشی یا در خیابانهای شهر در حال قدم زدن ، وقتی که آرزوهایت در حبس باشند
 
 
خدایا یا نوری بیفکن یا توری ، ماهی کوچکت از تاریکی این اقیانوس می ترسد .
 
 
 
همیشه به یادت هستم اما شاهدی ندارم جز کلاغ بام خانه مان که او هم حقیقت را به تکه پنیری می فروشد
 
 
 
وقتی قرارمان پروانه شدن است ، بگذار روزگار هرچقدر میخواهد پیله کند .
 
 
 
از این آمد و رفت های تکراری دلم گرفته ، یا نیا ، یا نرو !
 
 

عشق یعنی اختیار بدی که نابودت کنند ولی "اعتماد" کنی که این کار را نمیکنند .
 
 
 
با هر قدمی که دور شدی روحم خراشی خورد ، حالا با هر نسیمی درونم میسوزد
 
 
کوه کندن فرهاد نه کاریست شگفت ، شور شیرین به سر هرکه فتد کوه کن است
 
 
 
دوست داشتن را نه می نویسند نه میگویند ، ثابت می کنند
 
 
 
چقدر صدای تیک تاک ساعت دلخراش است وقتی تو "یک ثانیه" هم در کنارم نیستی .
 
 
 
در خاطری که "تویی" ، دیگران فراموشند ، بگذار در گوشت بگویم "میخواهمت" ، این خلاصه ی تمام حرفهای عاشقانه ی دنیاست .
 
 
 
کاش بدانی ، قهر میکنم تا دستم را محکمتر بگیری و بلندتر بگویی : بمان ، نه اینکه شانه بالا بیندازی و آرام بگویی : هر طور راحتی .
 
 
 
این روزها آنقدر به "تنهایی" عادت کرده ام که حتی اگر "تو" که سالها منتظرت بودم هم پشت در باشی در را باز نخواهم کرد .
 
 
همین که قاصدکی را فوت کنی تا عطر نفسهایت را با خود بیاورد ، برای دلم کافیست .
 
 

میان آنهمه الف و ب مشق دبستان ، آنچه در زندگی واقعیت داشت خط فاصله بود
 
 
غمگینم ! وقتی تمام جفتهای دنیا "تنهاییم" را به رخم میکشند، حتی جورابهایم !
 
 
 
زمستان را دوست ندارم چون با آمدنش به یاد نگاه های سردت می افتم .
 
 
 
من هنوزم از بازی کلاغ پر میترسم ، میترسم بگویم "تو" و آرام بگویی پر !
 

 

 


+ نوشته شده در دو شنبه 4 دی 1391برچسب:, ساعت 14:40 توسط رها |

 

خیال نبودنت نیز زیباست
اصلا بگذار صادقانه بگویم
هر خیالی که ردی از تو داشته باشد زیباست
 
 
 
باران که می بارد همه چیز تازه می شود
حتی داغ نبودنِ تو . . .
 
 
 
خاطراتت صف کشیده اند !
یکی پس از دیگری
حتی بعضی هاشان آنقدر عجولند که صف را بهم زده اند !
و من
فرار می کنم
از فکر کردن به تو
مثل رد کردن آهنگی که
خیلی دوستش دارم خیلی !
 
 
 
 
 
 
بــــاز هـــــم خیال تــــو
مــــرا
برداشــــت
کجــــا می بــــرد نمــــی دانــــم!
 
 
 
شاید تو
سکوت میان کلامم باشی!
دیده نمیشوی
اما من تو را احساس می کنم
شاید تو ….
هیاهوی قلبم باشی!
شنیده نمیشوی
اما من تو را نفس می کشم!
 
 
 
 
پـــــــــــــــرواز را دوســــت دارم
وقتـــــے
از ارتفاعــــات لبانــــــت
به عمــــق آغوشـــت سقـــوط میکنــــم
چـــه سقــــوط دلنشینــــے
راستــــے میدانستــــے
پــــــــــــــرواز را تـــو یـــادم دادے
 
 
 
 
چقدر خوشحــ ــال بود شیطــ ــان وقتے سیبــ را چیدم
گمان مے کرد فریب داده استــ مرا
نمے دانستــ تو پرسیده بودے :
مرا بیشتر دوستــ دارے یا ماندن در بهشــ ــتــ را
 
 
 
 
 
فاجعــــه یعنى
آنقدر در تو غــرق شـــده ام
که از تلاقـــى نگاهـــم بادیگرى احســـاس خیانــت میـــکنم!!
عشـــق یعنى همین
 
 
 
دست هایـمان را بـهم قفـل کنیم
فقط یـادت باشد
کلیـد را جایـی بـگذاری
که یـاد هیـچ کدامـمان نـماند
 
 
 
 
 
 
وقتی کــه نیستی
شکـــــ دارم که بیایی
وقتی هم که می آیــــی
مطمئن نیستـــــــم که میمانی
وقتی هــــم که میروی
نمیدانم که باز میگردی یا نــه
این دو دلــــــــی ها
دو راهـــــــی ها
دوگانگـــــی ها
مرا خواهد کشت..
بیـــــــــــا
و یا
یک بار برای همیشه نیـــــــــــا…!
 
 
 
 
تـــا آســــمان خــیــــال ِ تـــو چقــــدر راه اســــت؟
دو بـــال بـــرایــــم کافــیـــســــت؟
مـــی خواهـــــم به هــــوای تــــو در هــــوای تـــــو اوج بگیــــرم!
منــتــــظــــرم مـــی مــــانـــــــی ؟
 
 


+ نوشته شده در جمعه 10 آذر 1391برچسب:, ساعت 14:52 توسط رها |

 

شادیهایم هدیه به تو ، کم بودنش را بر من خرده مگیر ، این تمام سهم من از دنیاست .
 
 
آنکه خاطر تو را می خواهد حتما نفسی می خواهد، نفسم باش که خاطر تو را می خواهم
 
 
تو را به رخ تمام شقایق ها میکشم و میگویم : تا گل من هست زندگی باید کرد !
 
 
چقدر بغض کردم ، کنارم نبودی ...
هزار بار دلم خواست ببارم نبودی ..
نبودی ببینی چقدر سوت و کورم ...
چقدر بیقرارم ...
 چقدر بی عبورم...
 
 
کوچه را دیدی به وقت شب چه تنها می شود ؟ بی تو از آن کوچه هم تنهاترم....
 
 


+ نوشته شده در پنج شنبه 9 آذر 1391برچسب:, ساعت 18:57 توسط رها |